پارت دویست و بیست و یک :

علی با خونسردی گفت:
- اختیار دست تو نیست.
در همان حین تپانچه را از کمر شلوارش که زیر پیراهن گشادش پنهان بود بیرون کشید و به سمت ایرج گرفت. بند دلم پاره شد و نیم‌خیز شدم. زانوهایم از ترس می‌لرزید و نتوانستم سرپا شوم. ایرج با بهت خیره مانده بود به علی و خشکش زده بود. دستان لرزانم را به سمت علی دراز کردم و نالیدم:
- نه! شلیک نکن.
- نترس، کاریش ندارم. بدو طناب یا پارچه‌ی محکم پیدا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    احتیاط شرط عقلِ...عجب بساطی شده

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    🧡🤎💜🩵💙❤️💛💚

    ۲ سال پیش
  • سارا

    2

    🫥یاخدا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️