پارت دویست و سی و پنجم :

ایرج غرید:
- کم چرند بگو. تابان دیگه با این جفنگیات خر نمی‌شه. تو فهمیدی مامانم داره فعالیت سیاسی می‌کنه و رفتی لوش دادی.
- باور کنید همچین کاری نکردم. چند روز بعد از اون جریان منو خواستن رکن دو. گزارش بهشون رسیده بود که من یه بسته رو رسوندم اون‌جا. خبر داشتن اون خونه مشکوکه. می‌خواستن ببینم من چی می‌دونم و اون بسته چی بوده.
- تو هم فوری خبر دادی که بسته مال مامانم بوده، از تو م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    همیشه میترسم شبی حصار خلوت تنهاییم شکسته شود و من آنروز برای با تو نشستن چقدر محتاجم

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    1

    شمس جان مهره سوخته ای برای تابان..میدان و بده به تابان

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    2

    💛🩵🧡💙💚💜❤️🤎

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    خیلی هم زودباور بوده هم احمق شایدم بقیه رو احمق فرض کرده

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    3

    میتونم حق و به شمس بدم، از زاویه دیدش درکش میکنم، عاشق تابان... 🙂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️