پارت دویست و بیست و پنجم :

تکیه داده بودم به دیوار هال و نگاه مبهوتم بین علی و ایرج می‌چرخید. سرم درد می‌کرد، آن‌قدر شدید که حس می‌کردم الان می‌ترکد. انگار چیزی مثل پتک وسط مغزم می‌کوبید. از موقعی که حرف‌های علی را شنیده بودم داشتم دیوانه می‌شدم. ذهن آشوب‌زده‌ام هنوز نمی‌خواست باور کند که تمام حرف‌های ایرج درست بوده و حشمت آمدن مردی از طرف مامان و حرف‌های او را تأیید کرده است. مطمئن بودم حشمت دروغ نمی‌گویØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    چه قندی تودل علی اب کردن...بدون علی جایی نمیرم😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    علی بیا تابان و بگیر دیگه اینقدر معطل میکنی... ممنون متشکرم..پارت خوبی بود

    ۱ سال پیش
  • Sara

    4

    افرین دختر بدون علی جایی نرو😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    😁❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    3

    امیدوارم به جایی برسه که تابان عاشق علی بشه و با هم ازدواج کنن🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💛💚❤️💙🩵💜🤎🤎🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️