پارت دویست و بیست و نهم :

**فصل بیست‌وچهارم**
هوشنگ دوان‌دوان به طرف در رفت و آن را باز کرد. با دیدن علی چشم‌هایش برق زد و خودش را در آغوش او انداخت.
- سلام بابا جونم.
علی او را بلند کرد.
- سلام پسر گل بابا. چقدر دلم برات تنگ شده بود.
- من هم خیلی دلم تنگ شده بود.
علی گونه‌های هوشنگ را بوسید و او را روی زمین گذاشت. دفتر نقاشی و جعبه‌ی مدادرنگی شش‌رنگ را به دستش داد. هوشنگ هیجان‌زده گفت:
- مØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    سخت است چیزی مال تو باشد ولی نصف و نیمه

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    عجب مار خوش خط و خالیه این لعبت

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    🤎💜💙🩵💚🧡❤️💛

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️