قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و بیست و نهم :
**فصل بیستوچهارم**
هوشنگ دواندوان به طرف در رفت و آن را باز کرد. با دیدن علی چشمهایش برق زد و خودش را در آغوش او انداخت.
- سلام بابا جونم.
علی او را بلند کرد.
- سلام پسر گل بابا. چقدر دلم برات تنگ شده بود.
- من هم خیلی دلم تنگ شده بود.
علی گونههای هوشنگ را بوسید و او را روی زمین گذاشت. دفتر نقاشی و جعبهی مدادرنگی ششرنگ را به دستش داد. هوشنگ هیجانزده گفت:
- مØ
لطفا صبر کنید...

فاطی
0سخت است چیزی مال تو باشد ولی نصف و نیمه