پارت دویست و بیست و سوم :

گفتم:
- حشمت از هیچی نمی‌ترسه. یعنی نه اینکه نترسه، ولی وقتی پای من و مامان وسط باشه حاضره بمیره و کوتاهی نکنه.
- یعنی امکان نداره مثل داداش‌هات با خودش فکر کنه به صلاحته از این آوارگی نجات پیدا کنی و زن بهادر بشی؟
با اخم نگاهش کردم.
- یه‌کم فکر کنی چیزهایی یادت می‌آد که نشون می‌ده حشمت قابل‌اعتماده.
نمی‌خواستم جلوی ایرج بگویم که من یک شب به خانه‌ی خودمان آمده‌ام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    رمانی که عجیب ذهنم و درگیر کرده..چرا با خوندن هرپارت قطعات پازل و میچینم کنار هم یکی میاد پاش و میزنه بهش خراب میشه...پوووف

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    3

    از یه طرف از شمس حالم بهم میخوره از یه طرف خوشحالم که دیگه شمس نیست تابان میمونه باعلی😍👌

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💚💛❤️💙🩵🤎🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️