قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و بیست و سوم :
گفتم:
- حشمت از هیچی نمیترسه. یعنی نه اینکه نترسه، ولی وقتی پای من و مامان وسط باشه حاضره بمیره و کوتاهی نکنه.
- یعنی امکان نداره مثل داداشهات با خودش فکر کنه به صلاحته از این آوارگی نجات پیدا کنی و زن بهادر بشی؟
با اخم نگاهش کردم.
- یهکم فکر کنی چیزهایی یادت میآد که نشون میده حشمت قابلاعتماده.
نمیخواستم جلوی ایرج بگویم که من یک شب به خانهی خودمان آمدهام
لطفا صبر کنید...

فاطی
0رمانی که عجیب ذهنم و درگیر کرده..چرا با خوندن هرپارت قطعات پازل و میچینم کنار هم یکی میاد پاش و میزنه بهش خراب میشه...پوووف