پارت دویست و سی :

علی دست‌های او را از دور گردنش باز کرد و بلند شد. لعبت گفت:
- کم‌کم دارم فکر می‌کنم تو مرد نیستی وگرنه محال بود این همه سال طاقت بیاری.
علی پوزخند زد.
- فکر می‌کنی مرد نیستم و دو دقیقه قبل نگران شده بودی زن گرفته باشم؟
- گفتم شاید اون دختره بلد بوده رگ خوابت رو بدزده. من که بلد نبودم اما اون... به نظرم وارد بود.
- باز شروع نکن به چرند گفتن. اون هم مثل تو یه دختر بی‌پناهه که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    اوووف لعبت را کجای دلم بزارم تو این گیر ودار

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    💛🧡❤️💚🩵💙💜🤎

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️