پارت دویست و سی و یک :

حالم بهتر شده بود. هنوز خیلی‌وقت‌ها فکر ناکامی تلخم در عشق و اعتمادی که بر باد رفته بود ذهنم را درگیر می‌کرد و در خودم فرومی‌رفتم ولی تصمیم گرفته بودم فراموش کنم. باید زندگی می‌کردم. نباید به شمس اجازه می‌دادم با این ضربه طوری مرا از پا بیندازد که دیگر نتوانم بلند شوم و از بقیه‌ی عمرم لذت ببرم. سعی می‌کردم خودم را سرگرم کنم، با گلدوزی و کارهای خانه، گاهی هم نگاهی به کتاب‌های درسی‌اÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    همیشه احساسی تصمیم گرفتن خیلی به نفع نیست..تابان تا کی میخواد اشتباه تصمیم بگیره کاش علی سریع بیاد

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    تپانچه ش هم همراش نیست،کاش سعی میکرداول از در خوبی باهاش حرف بزنه و خرش کنه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    وای خدای من 🫣 کاشکی در رو باز نمیکرد تابان، نکنه بلایی سرش بیاره...

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    هرچیزی ممکنه😁🥰

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💛🧡💚🩵💙💜🤎❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️