پارت دویست و بیست و هفتم :

وقتی بیدار شدم آفتاب پهن شده بود. دیشب تا نزدیک سپیده‌دم چشم روی هم نگذاشته بودم. در تاریک‌روشن اتاق دراز کشیده بودم توی رختخوابی که ایرج برایم پهن کرده و چشم دوخته بودم به سقف. صدای نفس‌های آرام ایرج نشان می‌داد زود به خواب رفته اما من طوری بغض داشتم، آن‌قدر دلم پر از درد بود که انگار خواب تا ابد از چشمم گریخته بود. داشتم دیوانه می‌شدم. دلم می‌خواست زار بزنم. تصور اینکه شمس این‌قدر پ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    الهی بمیرم تابان عزیزم... باورش برای منم سخته،دوست داشتم ب علی برسه امافک نمیکردم این طوری از شمس جداشه

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    خورشید از پشت ابر بیرون نیامده دوباره خودش را پشت ابر رساند و آسمون و دنیا را دلگیر کرد...دلم هم همینطور غمگین است ولی هیچ وقت اینطوری نمیماند این نیز میگذرد..ممنون نویسنده عزیزم..

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    1

    💜💙🤎🩵💚💛🧡❤️

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • ستی

    1

    من که میخونم واقعا عالیه و خسته نباشی

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیتون

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️