لیست کلیه پارتهای رمان قرار قلب های ما : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 21
همچنان که مهمان ها به ادامهی گپ و گفت شان مشغول شدند و نسبت فامیلی مامان و بابا با صاحبخانه داغ شد، مریم راهنمایی ام کرد بروم اتاقی که لباسم عوض کنم. هر چند سوده با لبخندهای پر معنی و خواهرانه تنهایم نگذاشت. تا درِ اتاقی که مشخص بود برای خود مریم هست روی هم گذاشت با شتاب دکمه های مانتو را با...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 22
گوشهی لبم را از حرص کندم و پرسیدم برای چه اینقدر نخود اش شده اند و اجازه ندادند خودم با آن همکلاسی صحبت کنم؟ همزمان که مهتاب داشت برای جواب دادن منمن میکرد پرده را کنار زدم و خواستم هوای آزاد به اوضاع دگرگونم دسترسی پیدا کند که متوجه شدم مردی رو به رویم ایستاده است. مرد جوان و قد بلند...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 23
رضوانه جای جواب دادن به سوالهایم، تمام پیامهای ارسالیش شرح شاخ و شانه کشیدن بچه ها بود و بعد که رسیده بود به دخالت حراست اورژانس، اضافه کرده بود: "ساره دعا کن اتفاقی براشون نیفته...پیمان و بقیه پاشون برسه بازداشتگاه اوضاع بیخ پیدا میکنه." با پیچیدن عطر و بوی گوشت های کبابی دلم ضعف رفت و چشم...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 24
سوده و مهسا دو طرفم را پر کردند و هادی هم روی صندلی شاگرد نشست.. فرزین همچنان منتظر بود منصرف شوم. _اصلا اذیت کنین پیاده میشم میرم خونه پدربزرگ هادی خان.. هادی خندید و من در جمع و جورترین حالت ممکن بودم تا فرزین منصرف شود. همان لحظه محمد منصورشان برای پایان بخشیدن به یک میزبانی منحصر به ...
بروزرسانی در : ۶۵۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 25
مامان همچنان داشت دنبال گوشی می چرخید. به نظرم که بهتر بود. هم پاهایش باز میشد هم روی لاغر شدن تاثیر داشت..فرزین تماسش را با سرعت قطع کرد که در اتاق سوده بودند و داشتند چادر اهدایی معصوم خانم را بازرسی میکردند. _ شما یه مهمونی مثال بزن من با مقنعه نرفته باشم.. از کلاس اول ابتدایی هر چی م...
بروزرسانی در : ۶۵۷ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 26
از دم در کنار کشیدم و گوشیم را دوباره نگاه کردم. چند برگه هم با گوشیم بود. انقدر حواسم از دیدن هر دو و همزمان پرت بود که متوجه نشده بودم.. _ داشتن دوش می گرفتن..بفرمایید تو... با دست لنگهی در را نگه داشته بود و اشاره کرد منتظر می ماند. اما من که تازه حواسم برگشته بود زنگ در را زدم تا خبر ب...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 27
*** صدای بابا دوباره و طبق معمول همیشه وقتی داشت با مخاطبش حرف می زد سکوت عصرگاهی خانه را شکسته بود. با نوک پا از پله ها پایین امدم و مستقیم سمت اشپزخانه رفتم تا شبیه این دو روز با مامان رو به رو نشوم. عادتش بود. کار و مشغلهی فکریش که زیاد میشد و کسی دم دستش نبود به راه رفتن و نفس کشیدن من ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 28
به قدری در آن اتاق ماندم و از محتویات بشقاب خوردم که هوا رو به تاریکی رفت و سوده با کلی ذوق از روز پر کارش برگشت. مهسا هم آخر وقت با فرزین خریدهای سفارشی مامان را انجام داده بود و من فقط توانسته بودم دوش بگیرم و به پاسخ چند سوالی که فرزانه فرستاده بود برسم. آخر شب هم ساعتم را کوک کردم و خواستم ق...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 29
یکی دیگرشان گفت: _ساره یک شیرینی برای شخصیت سازی ما...طلب... مهتاب تا خواست ادامه بدهد دوباره با تندی نگاهش کردم. پیمان اشاره کرد: _ بشین ساره جون...ما تازه از بند رها شدیم.. و همگی به منظور بند و رهاییش خندیدند.. جز عادل که دستش مشت شد و گفت: _خانم ساره من دو روز دیگه دانشکده هستم... می...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 30
فرزین هوف کنان آرنجش را روی شیشه پایین رفتهی در گذاشت و تا خواست دوباره چیزی بگوید محمد منصور با آن کلام خوش اهنگش برعکس چند لحظهی پیش گفت: _پیش میاد... بهتر شد تا بیشتر احتیاط کنید. فرزین در خیابان اصلی افتاد و پشت چراغ قرمز که توقف کرد دوباره گفت: _حاشیه ها همیشه از این کافه های دور دان...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 31
مهسا لبش به خنده باز شد و خواست با مشت به بازویم بکوبد، عقب کشیدم. جا خالی که دادم متوجه شدیم فرزین با مردی که از رستوران بیرون آمد دارد خوش و بش می کند. شبیه مهسا دقیق شدم که قد بلند بودنش شبیه محمد منصور در ورژن مسن ترش بود مرد انگار که سراشپزی چیزی باشد، لباس فرم سفید پوشیده بود و صمیم...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 32
*** در حالیکه رکورد سحر خیز ترین عضو خانواده همچنان دست مامان و بابا بود، سوده برای رفتن به جمع خانوادهی هادی استرس گرفته بود و مدام شال و مانتو عوض می کرد. افشین هم ترجیح می داد این وقتِ صبح از شروع تابستان، خواب باشد. ولی با توجه به اولتیماتوم مامان که باید همه با هم برویم، از تخت و اتاق به...
بروزرسانی در : ۶۳۶ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 33
پسرهای معصوم خانم هم بودند. محمد منصورشان آخرین نفر بود که پشت فرمان و از ماشین پیاده نشده بود. وقتی هم مسعود انها و افشین ما بهم رسیدند و با پیش زمینهی آشنایی و از قبل، چفت هم شدند. مریم بلاخره من را دید و برایم با آن رنگ و روی پریده که روی پوست سبزه اش خیلی مشهود بود لبخند زد. اوضاع شان برا...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 34
*** ساعتی میشد که از باغ خانوادگی هادی رسیده بودیم و مامان طبق معمول راضی بود و مدام دعا به جان معصوم خانم می کرد. حتی آرزوی خوشبختی برای دختر و پسرش کرد که باعث این خوشبختی دخترش در یک خانوادهی با اصل و نصب شده بود. افشین و مسعودشان از همان جا با موتور رفتند ادامهی آشنایی شان برسند و کس...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 35
خودم را به آن راه زدم. پس مریم هم دیده بود من با چه اوضاعی رفته بودم دنبال کمک. گفتم: _چیزی شده تو شرمنده باشی؟ صدایش لرزید و گفت: _گفتم شاید...اون روز... تا لباساتو بیارم...کسی دیدتت.. _کسی؟.. کسی حرفی زده؟ _ نه... نه داداش.. که از اون روز رفته... _الهی شکر... _چی؟ _الهی...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 36
از شوک حضور عادل پرویزی، کنار کشیدم و خودم را مشغول جمع کردن محتویایت میزم نشان دادم. در حد یک سلام چشم در چشمش شده بودم و بعدش حتی به چشمم اجازه نمی دادم برای دیدن دوباره نگاهش کند. یاد قول هایم به فرزین باعث شد عرق سردی از پشت موهایم جان بگیرد. همزمان هم تک تک کلمات و نوشته هایی که با صدایِ ال...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 37
کارهایم برای مریمی که حتی جرات مخالفت با برادرش را در حد رفتن با اژانس نداشت هم عجیب بود، هم هیجان انگیز. قصد من هم همین بود. و خدا را شاهد میگیرم که اصلا دوست نداشتم با برادرش که هیچ سیگنال مثبتی برای سر به سر گذاشتن نداشت، برخورد کنم. همه اش برای خاطر مریم بود. مریمی که نه، خوبم گفتنش همچنا...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 38
سرساعتِ هر روز رسیدم و طبق روال همیشه به تمام کارکنان شرکت که ما را شبیه کلاس اولی های مدرسه می دیدند با پایین آوردن ماسک لبخند زدم. به اتاق کارمان رسیدم و فرزانه را که داشت تایپ می کرد و از ماگش قهوه را قلوپ قلوپ میخورد غافلگیر کردم. همکارای پشت میز جا خورده بودند و با سلام گرمی که پشتش خیلی ...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 39
*** آن یک هفته که قصد کرده بودم در روستا بمانم تا ذهنم را آرام کنم و به روال قبل برگردانم، خیلی سریع سپری شد. به قدری که وقتی با خاله و مامان درنا راهی شدیم، یک روز قبلِ حنابندان خواهرم بود. سوده از دستم دلخور بود ولی به خاطر اینکه عروس بود و باید لبخند می زد و خوش اخلاق باقی میماند، امکان بر...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 40
بدون اینکه حرف اضافه ایی بزنم فقط نوشتم: "ممنون...نیاز باشه خودم جواب پرویزی رو میدم. امیدوارم بهتون ثابت شده باشه که من اون ادم دلخواه شما و دوستانتون نیستم." دوباره که صفحه را بستم در تلاش بودم فکرم را درگیر نکنم و به روال عادی برگردم. اما احساس بدی گرفته بودم که برای یک جلب توجه، این همه بل...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
