دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه قرار قلب های ما از نصیبه رمضانی در دنیای رمان

رمان قرار قلب های ما

  • زبان فارسی
  • 169.6K 👁
  • 576 ❤️
  • 1.5K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان معمایی قرار قلب های ما

چهار سال پیش، چند نفر از همکلاسی‌های ساره درست یک ماه بعد از رفتن او، اخراج شدند. و حالا همان چند نفر هر کدام در یک شغل مهم مشغول به کارند... تا اینکه همزمان، آن چند نفر در عرض یک هفته دچار بحران کاری عجیبی می شوند. در همین حین که تک تک آنها به فکر چاره هستند...‌برای حل معما، دعوت می‌شوند به یک مکان مشخص... جایی که آخرین بار همدیگر را قبل از اخراج دیده اند‌. همگی بدون اطلاع از میزبان و آدرس، به محل قرار می‌روند، متوجه می‌شوند برای شروع مذاکره باید نفر بعدی هم باشد. نفر بعدی که همان "ساره طریقت" هست. ساره ای که هیچ وقت بعد از ترک دانشگاه، سراغ آنها نرفته بود..

پارت اول

《بنام خالق قلب‌ها که آرامش با یاد او، از زیباترین هدیه‌هاست.》
فصل اول: شروع ماجرا
(صحنه‌ی اول)
آفتاب از ساعتی پیش در حال مهیا شدن برای غروب یک روز بهاری بود که دربرقی ویلای بزرگ و محصور شده میان درختان تنومند و سرسبز باز شد. تا ماشین مشکی رنگ و شاسی بلندی چرخ‌هایش از روی شن ریزه های محوطه‌ی بزرگ عبور و در پارکینگ توقف کند.
راننده که مرد جوانی بود پیاده شد و همزمان صدای دخترک باغبان میان ان همه طراوت و سرسبزی بلند شد. داشت شعر می خواند. مرد باغبان برای مرد جوان از همان فاصله‌ی دور، دست تکان داد و طبق معمول قرار بود وقتی مرد مهمان داشت کسی سمت ساختمان سه طبقه‌ی ویلا پیدایش نشود.
مرد جوان برخلاف چهره‌ی جدی‌اش سر که چرخاند سمت پنجره‌های قدی، با لبخند از دیدن پرده‌ی کنار رفته کیف دستی و کت روی دستش را جابجا کرد و گوشه‌ی لبش از هیجانِ لحظات پیشِ رویش بالا رفت.
با گام‌های بلندی سمت ورودی ساختمان رفت و بدون توجه به هنرنمایی نسترن‌های پیچیده روی طاق‌های فلزی، سرعتش را برای رسیدن به استقبال زن زیاد کرد.
طولی نکشید که با بسته شدن در ورودی صدای خنده‌ی مستانه‌ای سکوت خانه را شکست و مجال به مرد تازه از راه رسیده نداد تا از در فاصله بگیرد.
زن یک پیراهن کوتاه و تن‌نما پوشیده بود و با لوندی برای مرد از انتظارش می‌گفت که با رها کردن کیف و کت دست‌هایش را برای به آغوش کشیدن زن باز گذاشته بود.
زن که لبخندش مثل همیشه اغوا کننده بود با نوک انگشت های مانیکور شده، رو به مرد ایستاد و موهایش را کنار زد. همزمان هم نگاه پر از شیطنتش را به مرد داد و خندید.
عطش مرد جوان با این رفتارش بیشتر شد و تا او را در آغوشش گرفت، عطر وجود زن با نفس‌های عمیقی که می‌کشید تشنه ترش کرد. مرد بوسه‌ای طولانی روی گونه‌ی برجسته و گل انداخته‌ی زن نشاند و حلقه‌ی دستش را تنگ کرد با مستی لب زد:
_یه دوش بگیرم... بیام سراغ خریدن این همه دلبری...
زن باز با عشوه خندید و لبش را همزمان روی ته ریش مرد نشاند و چیزی شبیه خیلی زود زمزمه کرد. و باز با همین جمله عطش مرد برای خریدن این همه لوندی و عشوه را بیشتر کرد.‌
پرده های سراسری سالن و اتاق ها در طبقه‌ی اول کشیده شده بودند تا کسی شاهد این دیدار دلچسب و پنهانی نباشد. زن که همچنان قصد جدا شدن از حصار دست‌های مرد را نداشت برای او از خوشحالیش بابت این دو روز فرصت طلایی گفت. مرد جوان مست تر از همیشه، با چشم‌های خمار دوباره زیبایی‌های زن را از بالا تا پایین رصد کنان دکمه‌های پیراهنش را باز کرد.
زن که تلاشش برای تشنه‌تر کردن مرد به سرانجام‌ دلخواهش رسید با نازی که روی رفتارش مشهود بود به کمکش امد و هر دکمه‌ای که باز می‌کرد بوسه‌ی مردِ جوان سهم انگشت‌های سفید و کشیده‌اش می شد.
همزمان که انها در حال لذت بردن از لحظه به لحظه‌ی حضورشان بودند صدای خنده‌ی دختر باغبان بهانه‌ای شد تا زن دوباره در آغوش مرد جوان جا بگیرد. کمرش در حصار دست‌های مرد بود که خواست در این دو روز، باغبان و بچه‌هایش را هم مرخص کند.. مرد بلافاصله قبول کرد و بوسه‌ی طولانی روی لب‌های سرخ زن کاشت.
عشوه‌های زن با هیکل تراشیده و بیرون ریخته‌اش اجازه نمی‌داد مرد دل بکند و برود دوشش را بگیرد که صدای ویبره‌ی گوشی از کیف رها شده‌ی مرد باعث شد بوسیدن زن را نصفه رها کرده و گوش تیز کند. انگشت‌هایش لای موهای نرم و خوشرنگ زن مکث کرد و با هیس کشداری پرسید:
_شنیدی؟
زن ناراضی از توجه مرد غر زد:
_ خوبه گفتم وقتی با منی هیچ خطی باز نباشه... مرد بلافاصله زن را رها کرد و سمت کیف و کت رها شده خیز برداشت..
_خط مخصوصه. نمی تونم آتو دست‌‌...
با دیدن اسم مخاطب، حرفش را برید و با هیس کشداری رو به زن تماس را وصل کرد. زن با لب‌هایی اویزان شده انگشت‌های ظریفش را دور بازوی مرد حلقه کرد و سرش را چسباند به سینه‌ی او که قلبش از هیجان و ترس می‌زد..
مرد داشت به مخاطبش با لحن صمیمانه‌ای می‌گفت چی شده عزیزم. اما با صدای غرش زنی که آن طرف گوشی بود از ترس و استرس پلک‌هایش با سرعت بیشتری روی هم نشستند‌‌.
زن با شنیدن هر کلام صمیمانه‌ی مرد بیشتر چهره در هم می‌کشید و وقتی مرد یک عزیزم از دهانش بیرون امد مشت زن روی سینه اش نشست.. مرد ابرو در هم کشید و گفت:
_قطع کن.. خودم با منشی تماس می گیرم... تو نگران نباش قربونت...اصلا نیاز نبود وقت تو رو با این تماس بگیره... می‌بوسمت...
تماس که قطع شد زن دوباره خودش را خواست در آغوش مرد رها کند که مرد با بی‌قراری شماره‌ای گرفت و بدون توجه به زن عقب رفت و به همان در ورودی تکیه زد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان قرار قلب های ما
  • باران

    در پارت 210

    مگه فرزانه همراشون نبوده پس چی توضیح میداده بهش

    ۲ هفته پیش
  • باران

    در پارت 190

    وای خدااااا، چراانقدرگیجی دختر،، وااااای

    ۲ هفته پیش
  • باران

    در پارت 170

    وای چه.دوستهای رو مخی داره،،، پیله هاااا

    ۲ هفته پیش
  • Tinaa

    0

    وای..وای نویسنده!! بی نهایت رمانِ جالبی هستش این رمان.. آخه چرا انقدر دیر پیدا کردم این رمان رو؟!!

    ۲ هفته پیش
  • Tinaa

    در پارت 200

    راستش یکم گیج شدم، یهو روند داستان تغییر کرد..

    ۲ هفته پیش
  • مریم

    در پارت 1220

    بعد مدت ها یه رمان خوندم که کاملا از همه لحاظ ازش لذت بردم قلم قوی و جذاب واقعا عالی بود و موقع خوندنش باید کاملا حواس جمع باشی که نکته ای رو سرسری رد نکنی به شدت مکالمه های ساره و محمد منصور جذاب و زیباس دمه شما گرم ولی کاش بازم مینوشتی سرچ کردم فقط همین رمان و داشتی

    ۱ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 1332

    سلام خسته نباشی خیلی قشنگه

    ۳ ماه پیش
  • نصیبه رمضانی

    در پارت 1330

    ❤️❤️🙏🙏از همراهی تون سپاسگزارم.

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 21

    زیبا و جذب کننده، اما بیشتر از قلم شخصیت زیبای نویسنده که وقت گذاشتید و هرچند کم پیام یه سری از مخاطب هارو جواب داد، خیلی جذبم کرد.

    ۳ ماه پیش
  • نصیبه رمضانی

    در پارت 20

    سلامت باشید دوست عزیز. متاسفانه من اکانتم تو سایت از بین رفته بود و امکان اومدن و دیدن پیاما رو نداشتم. امروز اتفاقی دوباره گذرم به اینجا افتاد و شرمنده ی پیام های شما دوستان شدم. ❤️🙏

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 481

    برعکس تمام خواننده ها از شخصیت محمد نه تنها خوشم نیومد و جذبش نشدم بلکه رو مخم هم هست شخصیت مستبد و سخت گیر و زور گوی محمد اصلا دوست داشتنی نیست.

    ۳ ماه پیش
  • نصیبه رمضانی.

    در پارت 480

    از اینکه نظرتون رو به اشتراک گذاشتین ممنونم.🙏🥰

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 561

    برای اولین بار ساره یا جواب درست و حسابی به این محمد منصور مستبد و رو مخ داد.

    ۳ ماه پیش
  • نصیبه رمضانی

    در پارت 560

    ساره حرف نداره😎

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    در پارت 21

    خیلی شروع خوبی داشت.

    ۲ ماه پیش
  • نصیبه رمضانی

    در پارت 20

    ممنونم دوست عزیز

    ۲ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 1430

    دست مریزاد عالی بود خسته نباشی منتظر رمان بعدیت هستم لطفا رایگان باشه ممنونم

    ۳ ماه پیش
  • مدونا،

    در پارت 1111

    کار عادل پرویزی دیگه از عشق د عاشقی گذشته. روانیه این بشر

    ۳ ماه پیش
  • Madonna,

    در پارت 650

    این حجم لجبازی ساره دیگه زیادیه

    ۳ ماه پیش
  • Maria,

    در پارت 470

    دوست دارم بدونم ساره چرا جزو اون ادماییه که بعدا طرف میکشتشون کافه

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟