لیست کلیه پارتهای رمان قرار قلب های ما : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 81
تا سر خیابان پیاده رفت و وقتی که منتظر ماشین بود گوشی به دست، گوش به زنگ بود تا محمد منصور جوابش را بدهد. تماسی که با تاخیر برقرار شد و پرسید: _کجایی تو پسر؟ صدای نرم و مخملی محمد منصور خسته بود. _جانم؟ چیزی شده؟ _میگم یه ساعت پیش اتفاقی چشمم خورد به ساره....یه برگه گذاشته کنار دستش شمارهی ...
بروزرسانی در : ۴۵۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 82
*** چشمم را باز کردم و خمیازه کشان در حال کش و قوس دادن دست و پایم، مثل عادت همیشه سمت ساعت که چرخیدم یک لحظه از دیدن عقربه ها چشمم گرد شد. باورم نمی شد اینهمه مدت خوابیده باشم. دوباره که ساعت را نگاه کردم ای وای گویان و با شتاب بلند شدم. زمانیکه خوابیده بودم بعد اذان صبح بود و الان چگونه هوا ن...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 83
شهریار در سالنِ نسبتا شلوغ اورژانس داشت با یکی از پسرهای عمو مسلم صحبت می کرد. روی صندلی نشسته بودم و با دیدن آخرین پیام محمد منصور فکرم بد جور مشغول شده بود. نوشته بود "ساره پیش شهریار بمون تا میرسم." اینکه از کجا فهمیده بود من کجا هستم و اصلا چرا زنگ زده بود؟ یا اینکه چرا نگران شده بود برایم ...
بروزرسانی در : ۴۵۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 84
در عین حالیکه کنجکاو بودم ببینم این دو برادر بزرگتر چطور می خواهند برادر های کوچک ترشان را استنطاق کنند منتظر بودم تا تکلیف زمین هم مشخص شود. در این بین تا برسیم به ساختمان دفتر، تماس هایی که به گوشی های مسعود می شد بیشاز اندازه ترسناک بود. اینکه مدام از او قیمت دلار و حساب کردن سود و ثبت نا...
بروزرسانی در : ۴۵۲ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 85
فرزین به همان سرعت دست از خوردن کشید و سر پا بود که محمد منصور در را در برابر چشم های متعجب من قفل کرد و کلیدش را که در آورد با سر به فرزین اشاره کرد: _شروع کن.. جا خورده و گنگ نگاه شان می کردم که فرزین خیز برداشت برای برداشتن گوشی های افشین و هر آنچه که از آن دو تا روی میز مانده بود. همچنان گ...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 86
*** با رفتن ساره و فرزین روی همان صندلی که ساره نشسته بود خشکش زده بود. بدون توجه به اعتراض های پر سر و صدای افشین و مسعود، خیره به دایره ای که ساره روی قلندری ها کشیده بود مانده بود و تمام ذهن و تمرکزش روی همین مانده بود. ذهنش با هر چه توان که داشت تلاش می کرد ربط شان بدهد به زمینی که گذاشته ...
بروزرسانی در : ۴۴۸ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 87
*** گوشی روی تخت بود و روی پخش. با پیچیدن صدای ضیا، از همانجا که ایستاده بود شروع به صحبت کرد. _دایی این حوله نو های منو کجا می پیچونی که نمی تونم پیداش کنم؟ _خونه خالی گیر آوردی خوش میگذره؟ ناراحتی یه وکالتنامه ی تام تنظیم کنم احساس غریبی نکنی.. سرش در کمد بود و باید تا نیم ساعت دیگر می...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 88
شیرینی و چای تعارف مهمان ها شد و همزمان که موزیک محلی داشت غالب صدای مجلس می شد چند جوان رشید و دستمال پولکی به دست، دست هم را گرفتند تا رقص محلی شروع کنند. محمد منصور با شوق مهمان ها داشت همراهی می کرد و دست می زد که از دیدن حلقهی رقص طولانی و با نظم لبخند روی لبش نشاند و چشمش ناخودآگاه سمت س...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 89
من محمد منصور که زمان صرف شام به یکی از مهمان ها که شناخت کاملی از رشته و کار او و پدرش داشت مشاوره داده بود، نتوانسته بود توجه کاملش را سمت ساره داشته باشد. با مردی که مشکل جدی داشت صحبتش که تمام شد شماره رد و بدل کردند و قرار شد مرد از حضور او استفاده کند و فرد مورد نظر را بکشاند آنجا. با رفتن...
بروزرسانی در : ۴۴۰ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 90
*** محمد منصور سکوت بعد از راه افتادن و دور شدن از جاییکه هنوز در شوک بود را دوست نداشت و ساره با رنگ و روی پریده به این حالش دامن می زد. _می تونی همین حالا جمع و جور کنی بریم شهر؟ ساره نچی گفت و سرش چرخاند سمت او تا آهسته جوابش را بدهد: _قراره با مامان درنا برم...ممکنه خواب باشه.. _کلید دار...
بروزرسانی در : ۴۳۸ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 91
با رفتن ساره از اتاق همه جا سکوت مطلق شد. اما درونش نه. کلافه و نگران طول اتاق را قدم زنان متر کرد. حتی یکهو ایستاد و دستش را روی شانه اش گذاشت. جایی که ساره پیشانی به انجا چسبانده بود. هنوز رد نفس های لرزانش را حس میکرد. دست به صورتش کشید و دوباره از لای در اتاق بیرون را نگاه کرد. نفس های ری...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 92
صدای زنگ گوشیش او را هوشیار کرد. دستش را دراز کرد و گوشی را از شارژ بیرون کشید. به محض اتصال تماس، با دیدن ساعت خمیازه اش را مهار کرد. دیروقت خوابیده بود و خواب راحتی هم نکرده بود. الو نگفته صدای مخاطب مجالش نداد. _منو از دیشب به خط کردی پاشم برم دنبال فرمایشات خودت و خط قرمزت.. بعد تو خوابی؟ ...
بروزرسانی در : ۴۳۴ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 93
چیزی از طعم و گرمای شیر متوجه نشد وقتی پیام های بعدی شهریار در مورد حدس و گمان هایش بود. تا زمانیکه ساره صدایش زد آقا محمد و توجهش جلب او شد. بشقاب پر از نیمروی خوشرنگ را کنار دستش و روی سفره گذاشت. چند تایی گوجه و فلفل سبز هم کنارش چیده بود. با گفتن بفرمایید، چشم محمد منصور که سمتش کشیده شد سا...
بروزرسانی در : ۴۳۱ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 94
ساره که در واحد را به رویش باز کرد چشمش پر از نگرانی بود و لبش برای سلام و احوالپرسی به سرعت تکان خورد. دامن بلند و تیره ای پوشیده بود و رویش هم یک شومیز خوشرنگ. با دیدن صورت ساره برای چند ثانیه مکث کرد و احساس کرد یک چیزی در صورتش تغییر کرده است. ساره که تعارفش برود داخل خانه، هنوز نمی دانست...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 95
به نرمی و با فکری درگیر داشت از خیابان رد می شد. ساره کنارش نشسته، با گوشی و خط افشین مشغول گفتگوبود. مخاطبش فرامرز موحدی بود و همزمان که محمدمنصور به نامهی دوم و ارسال شده فکر میکرد صدای ضعیف پدرش را هم از گوشی دم گوش ساره می شنید. هر چه بیشتر فکر میکرد امکان غرق شدنش در نگرانی ها عمیق تر...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 96
ساره در برابر خونسردی محمد منصور که سهم غذایش را تقسیم کرد، مقداری هم از نارنج چکاند. بشقاب به دست، نمک هم رویش پاشید و رو به محمد منصور که داشت کارهای او را دنبال می کرد و پشتش به دخترها بود تا چشم در چشم شدند، لبخند زد و گفت: _دست پخت دایی بخورن. بلند شد و رفت سمت شان. چشم هر سه به کار ساره ...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 97
*** _نگهبان یه شال و مانتو از تو سطل زبالهی پارکینگ پیدا کرده.. _لعنتی.. _دستکش داشته منصور... ردی از خودش نذاشته...دوربین پارکینگم چیزی ثبت نکرده.. ممکنه از پشت ماشینا وارد اونجا شده باشه..و خلاصه طرف حسابمون یه روانیِ باهوشه.. کیف ساره روی دوشش بود و خودش در اتاق گچگیری. منتظر نشسته بود ...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 98
_آقا محمد فِرو در یابید. با همزنی که دستش بود سمت فر رفت و زنی که داشت سالن را تی می کشید نگاهش به آنها کشیده شد. زن باورش نمیشد این همان محمد منصورِ همیشه جدی باشد. _آقا محمد با همزن میرن سمت فر؟ اون نباید جایی بخوره.. اول همزن را نگاه کرد بعد ساره را. حرصی که در صدای ساره بود باعث شد خند...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 99
*** وسط خانهی دایی ضیا ایستاده بودم و نمیدانستم چطور خودم را جمع و جور کنم. به نظر میرسید راهم را گم کرده بودم. اوضاع فکریم در آن لحظه شبیه این بود که انگار یک صفحهی سفید در مغزم باز شده بود و منتظر بود از جز به جز چند دقیقهی قبل چیزی بنویسم. نمی دانستم کجای این خانهی غرق در سکوت باید بش...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 100
تا قبل از بسته شدن چشمم مهسا عکس پسر سوده را برایم فرستاد و ذوق دیدار اولین نوه مان تا لحظهی خواب با من همراه باشد. با اینکه سختم بود یک دستی تایپ کنم ولی خوشی خاله شدنم سختی را کنار می زد. سوده در عکس نبود و بچهی پیچیده شده دور پتوی فیلی رنگ، در آغوش هادی بود. لبخند و ذوق و خستگی همه در عکس...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
