پارت بیست و دوم :


گوشه‌ی لبم را از حرص کندم و پرسیدم برای چه اینقدر نخود اش شده اند و اجازه ندادند خودم با آن همکلاسی صحبت کنم؟

همزمان که مهتاب داشت برای جواب دادن من‌من می‌کرد پرده را کنار زدم و خواستم هوای آزاد به اوضاع دگرگونم‌ دسترسی پیدا کند که متوجه شدم مردی رو به رویم ایستاده است.
مرد جوان و قد بلندی که سبزه بود و ته ریش داشت و شک نداشتم چشم های نافذ و درشتش را چند دقیقه‌ی پیش از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    و منی که خوشحالترینم که یه رمان قشنگ با یه عالمه پارت پیدا کردم😁 امیدوارم تا تهش قشنگ باشه

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    1

    خیلی باحاله

    ۱ سال پیش
  • مریم

    1

    خیلی عالیه کاش آفلاین بود یه روزه میخوندمش

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    بسیار زیبا و عالی بود قلمت همیشه بدرخش نویسنده عزیزم 😘🧸

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    تشکر زیبا بود🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    😊😊

    ۲ سال پیش
  • ازیتا

    0

    تا اینجا عالی بازهم ممنون از نویسنده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️