لیست کلیه پارتهای رمان قرار قلب های ما : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 121
صدای لرزان معصوم خانم وقتی محمد جان روی زبانش نشست، دستِ کمی از دلِ ساره نداشت. با اینکه خودش را مشغول به کار کرد، ولی شنید که داشت میگفت محمد جان دارم از بیخبری دق میکنم مادر! قصد داشت برای بقیه چای بریزد و شیرینی تازه ببرد. همزمان هم گوشهای تیز شدهاش شنید: _ کِی مادر؟! اگه چیزی شده به من...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 122
محمدمنصور بعد رفتن ساره، همچنان سر پا بود و از پشت پنجره به نقطهٔ نامعلومی خیره مانده بود. گوشی ساره دستش بود. همانی که پرویزی بالاخره با تماس با آن خودش را نشان داده بود. صدای صحبت دخترها از طبقهی پایین میآمد و عطر و بوی غذا همه جا را پر کرده بود. همزمان که گوشی سادهاش را دم گوشش گذاشت، ب...
بروزرسانی در : ۳۴۷ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 123
از ساعتی پیش هوا سردتر شده بود و با تاریک شدن هوا، برف هم پراکنده میبارید. محمدمنصور در واحدش بود و چمدانی که روی تخت باز کرده بود، کمکم داشت از وسیلههای مورد نیازش پر میشد. مادر و خواهرش هم شبیه او بودند. داشتند برای فردا آماده میشدند. صدای شهریار که پشت تلفن بود و همچنین صدای مخاطبش سکو...
بروزرسانی در : ۳۴۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 124
دو هفته از رفتن محمدمنصور و خانوادهاش گذشته بود. خبر داشت که فرامرز موحدی را دارند برای جراحی آماده میکنند. دوندگیهای قبل جراحی و بررسی اوضاع جسمیاش ادامه داشت و زمان جراحی هنوز اعلام نشده بود. در این مدت با محمدمنصور در حد چند بار پیامِ آخر شب ارتباط داشت و چون نور گوشی و صدا خالهاش را بیخ...
بروزرسانی در : ۳۴۳ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 125
به بهانهی بدرقه، پشت سر ساره قرار گرفت که رفتنش شبیه فراری دلنشین بود. دخترک برخلاف اینکه میخواست نشان بدهد شرایطش عادی است، رنگ گونههایش و برق دو چشمش که همه جا را نگاه میکرد الّا صورت او، مفهوم دیگری داشت. حتی کیفش را فراموش کرده بود که محمدمنصور دستههایش را گرفت و وقتی خواست دستش بسپار...
بروزرسانی در : ۳۴۰ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 126
برای در جریان گذاشتن شهریار، ذرهای درنگ جایز نبود. کاغذ مچاله شده را برداشت. تا لباس مناسب بپوشد و سینی را از فر بیرون بیاورد، شهریار داشت میرفت. وقتی با شتاب از پلهها پایین رفت، شهریار متوجهش شد. لبخندِ روی لب شهریار به آنی جایش را به تک سرفهای داد و با سلام کوتاه ساره، سر به زیر پاسخ داد و...
بروزرسانی در : ۳۳۸ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 127
مرد تازه وارد با احترام خاصی با جناب داوودی برخورد کرد. داوودی با او دست داد و ساره را نگاه کرد. دخترک رنگ به رو نداشت. این همان سارهای بود که وصف هوش و استعدادش را از فرامرز موحدی و شرح شرایطش را از شهریار شنیده بود. با ملایمت رو به ساره که خیال نمیکرد همه کاره او باشد، گفت: _ نگران نباش ...
بروزرسانی در : ۳۳۶ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 128
خستگی هم حریف حال خوشی که با ساره نصیبش شده بود نشد. همراه هم پا درون رستوران گذاشتند. فضای آرام و دنج آنجا هم، دلیل دیگر حال خوشش شد. به ساره که پیشنهاد داد به جای نشستن پشت میزها، بروند سمت یکی از تختهای خالی، بدون چون و چرا همراهش شد. ساره که کفش از پا جدا کرد هم از خلوتی و آرامش آنجا ر...
بروزرسانی در : ۳۳۳ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 129
*** شب بود و دخترها بعد از یک روز کاری سخت، دور هم جمع شده بودند و در حال صحبت بودند. موضوع گفتگویشان هم برنامههای آخر سال بود. مژده در اتاق پسرها بود و داشت درسشان را میپرسید. چند روزی بود که تعداد پسرها کم شده بود و به جایش سه دختر بچهی زیر ده سال، به جمعشان اضافه شده بود. سر یکی از دخت...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 130
*** روزهای پایانی سال در حال سپری شدن بودند و موحدیها در تهران ماندگار. علتش هم حال نامساعد فرامرز خان بود. پزشک ترجیح داده بود فعلاً در بیمارستان بماند. از طرفی تکاپوی خانوادهی طریقت دوباره داشت شبیه قبل میشد. شبیه همان سالهایی که دور هم و در خانه جمع میشدند. اینبار هم همگی خانهی جدید اک...
بروزرسانی در : ۳۲۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 131
عصر به تهران و پشت در خانهای رسیدند که فرزین کلیدش را از دایی ضیا گرفته بود. پیاده که شدند، جعبهی بزرگ شیرینی و سبد میوه و گل در دستانشان بود. ساره با دیدن جعبهی شیرینی، دوباره آهی کشید و گفت: _اگه زودتر بهم گفته بودین، خانوادهی موحدی مجبور نبودن خامهی مصنوعی بخورن. مهسا لبخندزنان به ...
بروزرسانی در : ۳۲۶ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 132
بیرون آمدن ساره از اتاق و حضورش بین بقیه، با استقبال محمدمنصور از مهمانهای تازهوارد و عید مبارکی همزمان شد و زیاد به چشم کسی نیامد. هر چند وقتی محمدمنصور ماهان را بغل گرفته بود و داشت مینشست، با دیدن ساره و به احترامش نیمخیز شد و محجوبانه و در حضور جمع، به او هم خوشآمد و عید مبارکی گفت. س...
بروزرسانی در : ۳۲۴ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 133
جناب داوودی به، "حاج آقا یه لحظه" گفتنِ فرزین توجه کرد؛ کسی حواسش نبود جز محمدمنصور. پدر ساره برای فرامرز خان موضوعی را توضیح میداد و خانمها به دور از جمع مردانه دربارهٔ سرو شام صحبت میکردند که فرزین گوشیاش را باز کرد و کمی با آن ور رفت. بعد که به بهانهی تماس گرفتن جمع را ترک میکرد، گوشی د...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 134
ساره کمی بعد از محمدمنصور بیرون رفت؛ به محض حضورش در بین جمع، از نگاههای خیرهی آنها به خودش هول شد و سلام داد. سلامش لبخند به لب اکثرشان نشاند و موحدیِ بزرگ و جناب داوودی بلندتر از همه جوابش را دادند. فرزین کنار خود برایش جا باز کرده بود که وقتی نشست متوجه شد سمت دیگرش و با فاصله، محمدمنصور...
بروزرسانی در : ۳۲۲ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 135
《فصل پنجم》 بعد از ظهری بهاری بود. یک راست از فرودگاه آمده بود جاییکه شهریار آدرسش را فرستاده بود. گفته بود بدون معطلی خودش را برساند. اگر تأکید شهریار برای کارِ مهم جناب داوودی نبود، تصمیم داشت یک راست برود خانهٔ خودشان. مکان مورد نظر، سالن اجتماعات اداره بود. به سربازی که کنار ورودی ایستاده ...
بروزرسانی در : ۳۱۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 136
نزدیک روستا بود که به ساره زنگ زد. اما وقتی تماسش از طرف او بیجواب ماند، نفسِ حبس شدهاش را یکجا بیرون داد و به سرعتش اضافه کرد. باران ریز و کم جانی روی شیشهی ماشین نشسته بود که دم درِ خانهٔ عمه درنا نگه داشت. دو سگی که از سر کوچه ماشینش را دنبال کرده بودند، داشتند پرسروصدا بالا پایین میپری...
بروزرسانی در : ۳۱۷ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 137
تا نفس ساره جا بیاید و رنگ گونههایش بعد از تند دویدن طبیعی شود، چند دقیقهای طول کشید. نگاهِ دلخورش تمام مدتی که داشتند صبحانه آماده میکردند باعثِ خندهی محمدمنصور شده بود. محمد پیشنهاد املت داده بود و به بهانهی کمک به ساره برای پیدا کردن ماهیتابه، با بالا بردن دستهایش لب زد: "آتش بس." خ...
بروزرسانی در : ۳۱۲ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 138
سر خیابانِ منتهی به خانهی طریقتها نگه داشت و برایش پیام داد: "ساره جان، بیا بیخیال بشیم. فردا صبح میام دنبالت." ساره بلافاصله نوشت: "فردا جای خودش. رسیدی پشت در، دو تا سرفه کنی درو واست باز میکنم." دوباره هوفی کشید. فکر اینکه ممکن است فرزین یا کسی آنها را ببیند، عرق شرم روی صورتش مینشاند...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 139
*** میز را چیده بودند و ریحانه داشت از ماجراهای جدیدش با شهریار تعریف میکرد که با شنیدن صدای مردها حرفش را خورد و با "ادامه بده تا لذت ببرن" گفتنِ ساره به سرفه افتاد. شهریار همزمان که به تقلا افتاده بود آب بدهد دستش و کمرش را ماساژ بدهد سؤال کرد: _ ساره خانم، چیزی بهش گفتین؟ ساره لبش را تر...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 140
ساره با وجودی که ضربان قلبش با دیدن مردِ مقابل بالا رفت، به آرامی از صندلی بلند شد. همزمان که متوجه شد مردی جدی و تنومند پشت در بستهی کافیشاپ ایستاده است، به قلب بلاتکلیفش تذکر داد آرام باشد. همان لحظه دو زن با سینیهای پر سر میزشان آمدند و بدون توجه به شرایط آنها شروع به چیدن میز کردند. ...
بروزرسانی در : ۳۰۶ روز پیش
