پارت بیست و هشتم :

به قدری در آن اتاق ماندم و از محتویات بشقاب خوردم که هوا رو به تاریکی رفت و سوده با کلی ذوق از روز پر کارش برگشت. مهسا هم آخر وقت با فرزین خریدهای سفارشی مامان را انجام داده بود و من فقط توانسته بودم دوش بگیرم و به پاسخ چند سوالی که فرزانه فرستاده بود برسم.
آخر شب هم ساعتم را کوک کردم و خواستم قبل از اذان یک بار دیگر به سوال‌ها نگاه کنم و خوابیدم.
اما صبح که چشم باز کردم فرزین پیام د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    00

    اخ ساره اخ چرا برای خودت دردسر درست میکنی از همین الان برات مشکل درست میکنن😔

    ۳ ماه پیش
  • ستاره

    00

    هیجان انگیز ترشدکاش براساره اتفاقی پیش نیادحیفس بچه م طنازهست😉😉

    ۳ ماه پیش
  • سهیل

    10

    من تا موضوعو بفهمم سکته رو زدم ..چه برسه به ساره

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.