قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت سی و چهارم :
***
ساعتی میشد که از باغ خانوادگی هادی رسیده بودیم و مامان طبق معمول راضی بود و مدام دعا به جان معصوم خانم می کرد. حتی آرزوی خوشبختی برای دختر و پسرش کرد که باعث این خوشبختی دخترش در یک خانوادهی با اصل و نصب شده بود.
افشین و مسعودشان از همان جا با موتور رفتند ادامهی آشنایی شان برسند و کسی زیاد پیگرشان نشد کجا می روند. انگار دوستی این دو هم باب میل شان بود و مانعی نداشت.
نهال
00یکی از بهترین رمانهای مورد علاقه ام هست..واقعا بسیار زیبا و بی نظیره..😍😘