لیست کلیه پارتهای رمان قرار قلب های ما : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 143
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 1
《بنام خالق قلبها که آرامش با یاد او، از زیباترین هدیههاست.》 فصل اول: شروع ماجرا (صحنهی اول) آفتاب از ساعتی پیش در حال مهیا شدن برای غروب یک روز بهاری بود که دربرقی ویلای بزرگ و محصور شده میان درختان تنومند و سرسبز باز شد. تا ماشین مشکی رنگ و شاسی بلندی چرخهایش از روی شن ریزه های مح...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 2
هوف و کوف مرد بعد از تماس، با دست کشیدن به موهایش باب میل زن نبود که شاکی شد و سعی کرد خودش را دوباره به سینهی تخت و بازوهای تنومند مرد برساند. _خیلی بدی... تو چرا از من شبیه اون اجل بی وقت و موقع نمی ترسی؟ مرد بدون اینکه تمرکزی داشته باشد دستش را برای زن باز کرد و زن بی درنگ خودش را ...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 3
صحنهی دوم سالن اجتماعات هتلی که در آن شهر بنام بود و گاهی برای همایشهای پر زرق و برق در نظر گرفته میشد عصر ان روز بهاری، پر بود از مهمانهای خاص و دعوت شده. دعوت شده ها از اعضای شرکتهای معتبری بودند که برای این همایشِ مهم از شهرهای مختلف و پایتخت آمده بودند. همه دور میزهای گردی که پ...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 4
صحنهی سوم. بانک در ساعت های شلوغ کاریش قرار داشت. شعبهی اصلی بانکی که مراجعین یا پشت باجه های مربوطه بودند.. یا منتظر اعلام شماره برای شروع کار خودشان.. صدای شمارش پول های نقد و دکمه های کیبورد کنار ازدحام شنیده می شد که زنگ تلفن معاون بانک به صدا در آمد. مرد معاون که روی میز کاریش پر ب...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 5
صحنهی چهارم ساعت شروع کاری روز بود. هوای ابری هم شروع یک روز دلچسب بهاری را نوید می داد که شاگرد کافه با دستمال و شیشه پاک کن داشت لکه های نشسته روی شیشه را با دقت پاک می کرد. باد ملایمی هم با وزیدن، آویز چوبی و سر در کافه را تکان تکان می داد که مسول کافه با لباس مرتب داشت بین میزهای رز...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 6
همگی نفس نفس می زدند که نگاه پر از شک و شبهه بین خودشان میچرخاندند که زن جوان و زخم خورده از مراسم دیروز با تهدید و نشان دادن انگشت اشاره داشت می گفت: _ میدم تک تک شما رو از گردن اویزون کنن تا بفهمم کدوم یکی تون جرات کرده از من اتو بگیره بده دست یک آدم حرمزاده.. با این حرف همهی آن پنج ن...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 7
صحنه پنجم هنوز در کافه بودند که یکی از مردهای جوان پرسید: _بچه ها یه لحظه...این مدت کسی با ساره ارتباط نداشته؟ مردِ منتظر تکتک چهره های آشفته را نگاه کرد تا جواب سوالش را بگیرد. حتی حواسش بود مرد کافه چی داشت با اخم به این دورهمی عجیب و غریب نگاه می کرد و گاهی چیزی هم در گوشی اش تای...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 8
زن از نگاه همه شان با ترس دستهایش را بالا برد و گفت: _همراه همسرمم.. ما بی خبر بودیم... فقط بهمون پیام دادن گفتن بریم اونجا.. در غیر اون صورت.. حرفش را خورد و همسرش را نگاه کرد که اوضاعش شبیه باقی فراخوانده های آن جمع بود. _بچه ها کلید تمام اوضاع ما دست ساره است. _ساره ترم پایینی بود.....
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 9
_بچه ها از کجا معلوم کار بچه های دانشکده نباشه...یا همونی که باعث شد ما به جای پلهی ترقی یهو با جت برسیم به اینجا...فقط واسم سواله..ساره که با ما هم دوره نبود. اصلا تو خط ما نبود. اون چرا؟ مهتاب پلک محکمی بست و با درد گفت: _کدوم هکره که می دونه ما چند سال پیش دانشجوی اخراجی بودیم.. دقیقا ه...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 10
بماند که صدای داد و فریادش همه را آنجا کشانده بود و وقتی عکس های ارسالی را دید از شدت شوکه شدن تکیه زد به ستون و با صدای بلندی گفت: _ یا خدا.. این کیه؟....که رفته دنبال یه پرونده... که خودمم یادم نمیاد... تصویرهای گوشی دستش را دوستانش هم دیدند که نوشته بود: " این تصاویر مربوط به رئیس خیّرِ...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 11
ولی به ناچار یکی داوطلب شد و وقتی کارتن بزرگِ دم در را برداشت و پشت در پرتش کرد روی موزاییکهای خیس، با باز کردن چسب ها به پک های مواد غذایی رسیدند...که رویشان در ورق A چهار تایپ شده بود: " واسه تون تغذیه فرستادم...یه وقت از گشنگی مغزتون از کار نیفته.. نفر ششم چی شد؟.. لازم نیست یاداوری کنم ...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 12
فصل دوم: ساره صدای صحبت مامان از پشت در اتاق همچنان بلند بود که وحشت زده چشمم را باز کردم. نشسته روی زمین خوابم برده بود که با دیدن ساعت، جزوه های پخش شدهی اطرافم را کنار زدم تا دنبال گوشی بگردم. دو ساعت پیش فقط برای ده دقیقه چشم روی هم گذاشته بودم که به لطف مامان هوشیار شدم. چشمم به ...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 13
سوده که موفق نشده بود لباسش را نجات بدهد داشت توسط مامان برنامهی روزانه می گرفت. تنها شباهت من به خواهرم همین قد و وزنمان بود. هر چه سوده شبیه مامان سبزه رو بود با موهای فر، من شبیه بابا و فرزین سفید پوست بودم با موهای لخت و بور. سوده به خاطر تربیت با حوصلهی مامان آرام و موقر بود ولی من ب...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 14
اخر اینبار رفته بود با همان خودکار روی برگهی همکلاسی را خط قرمز می کشید. پوزخند یکی از پشت سرم باعث شد دست و پای ترس و شوکم را جمع کنم و با حالی به مراتب بدتر جلسه را ترک کنم. از شدت ناراحتی و بغض نفسم سنگین شده بود که خودم را به محوطهی باز رساندم. چشمم پر شده بود و دست لرزانم را با شنیدن ک...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 15
متوجه منظورش نشدم و با تعجب گفتم: _چی قراره دیر بشه؟ مرد جوان که با نوک انگشت عینکش بالا داد حالا نفسش جا آمده بود. سیبیل نازک و ریش پرفسوری داشت که به صورت لاغر و کشیدهاش نمیامد. گفت: _من با استاد آموزش میونهی خوبی دارم...تا برگه ها دست استاد نرسیده وقت داریم. بغضم گرفت و به سختی کن...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 16
وحشتزده از کله ای که پیمان به مرد زد جیغ خفه ای کشیدم؛ تا بیایم دخالت کنم مهتاب بازویم را گرفت و رضوانه را چشمم سد کرد. _بیا عقب...تا حقشو بذارن کف دستش... دعوا ندیده نبودم. افشین و فرزین گاهی در حد معقولی از این صدا کلفت کردن ها داشتند که با حمله ور شدن هر سه شان سمت همکلاسی، چشمم درشت ...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 17
اما دنبال گوشی هر کجای کیفم را زیر و رو کردم پیدایش نکردم. کلافه از اوضاع به وجود آمده با تذکر مسول، سمت خروجی دانشکده پا تند کردم. همزمان که دنبال مهتاب و رضوانه چشم می چرخاندم امیدوار بودم یکجایی این اطراف منتظرم هستند. ولی نبودند. نه در محوطهی بیرون دانشگاه، نه میان رهگذرها..تا که چشمم...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 18
به سرعت خودم را کنار کشیدم و با ترس که سرم را بلند کردم مرد از اینه نگاهم میکرد. آن هم با چشم های درشت شده که شبیه بازجوهای در حال گرفتن مچ خلافکار به نظر میرسیدند. نگاهش هیچ نرمشی نداشت. برای کنار رفتن با گرفتن پشتی و صندلی راننده وزنم را روی آن که انداختم ماشین دوباره تکان خورد. بدون این...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 19
🤗🤗#_قرار_قلبهای_ما... #پارت_19 سودهای که شروع کرد به رگبار بستن که ساره فقط دعا کن امشب گیر مامان نیفتی؟ بدون توجه به شمردن مجازاتهایی که مامان می خواست برایم اعمال کند پرسیدم: _الان شما رفتین مهمونی؟ سوده یک بلهی کشداری گفت و ادامه دادم: _گوش کن اجی منم امروز گرفتار شدم.. بد ...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان قرار قلب های ما - پارت 20
از تصور اینکه مرد راننده با بلایی که سر کت و عینک و کمک فنر ماشینش اورده بودم مربوط به این خانه باشد یک خراب کردی ساره نثار خودم کردم و داخل خانه شدم. با دقت در را بستم. صدای صحبت از خانهای می آمد که پیش رویم پله های سنگی و سفیدش نمایان شد. با کفش های جفت شدهای که از دیدن تعدادشان سرگیجه گرف...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش