لیست کلیه پارتهای رمان چنگار : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 162
-
رمان چنگار - پارت 141
*** هوای صبح خاکستری و کشدار آرامآرام لابهلای پردههای زخمی پنجره خزید. مرد نشسته بود؛ با موهای بلند و سیاه ریخته بر پیشانی، چشمانی مثل شب تهی و ریشی که صورتش را به جنگلی تاریک بدل کرده بود. پیرامونش دیوارهایی بود با سایههایی معلق. انگار هر ثانیه از درون خود چیزی پلاسیده بیرون میریخت. کودک...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 142
*** درگاه خانه، آن دریچۀ زنگار گرفته، به دهان هیولای فراموشی میمانست؛ انگار تکتک آجرها از رؤیاهای نمناک عشاق قدیمی آغشته شده و پنجرهها جزامی مینمود. پنجرههایی بینگاه که مرده بودند پیشتر از صاحبخانه. رحمتی نفسی تازه کشید و لوکیشن را بار دیگر از گوشیاش نگاه کرد. خطوط قرمز رنگ مثل زخمهای...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 143
*** هوا سنگین، خون روی کاشیها سرد و مرجان جهان را ترک گفته بود. سپهر کلافه از خبر مرگی که چند دقیقه قبل به گوشش رسانده بودند، پشت میزش نشسته بود و فنجان قهوهاش دستنخورده مانده بود. تقّهاش که بر در اتاقش نشست، افکارش را فراری داد. موهایش را چنگ گرفت و انگشتانش لغزید و روی ریشهایش سقوط کرد....
بروزرسانی در : ۴۷۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 144
*** اتاق آسایشگاه بوی امید میداد؛ پنجره نیمهباز بود؛ بادی ملایم پرده را تکان میداد و نور صبحگاهی صورت صاف و تازهرنگ ساحل را روشنتر میکرد. ماهرخ با کیسهای پر از وسایل، خوراکی و آبمیوه وارد شد. لبخند بر لب داشت؛ اما نشانههای خستگی و بیخوابی هنوز گوشۀ چشمهایش پیدا بود. - سلام دردت به ...
بروزرسانی در : ۴۷۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 145
سوی دیگر شهر، اتاق کسری معتضد پر بود از غبار بعد از ظهر و حوصلۀ مرده. روی تخت پهن جابهجا شد. روبهروی پنجرۀ ابری که روزهای دلگیر پاییز را به رخش میکشید، روزنامۀ تاخورده را گرفت رو به نور. صفحۀ حوادث پر بود از خبرهایی با عکسهای سیاهوسفید. هیچ تصویری دیگر به چشمش تازه نمیآمد؛ جز تصویری گمشده ...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 146
*** اتاقی بود که هیچ کودکی حق نداشت آنجا بخوابد. سولهای مملو از خاکسترهای خاورشهر که سقفش با شیشههای ترکخورده پر شده بود و نور نیممرده طوری عبور میکرد که پناه با آن پوست کمرنگ، رنگ دلقکهای سیرک گرفته بود. برهنه بیهیچ چیزی جز پوشک کوچک؛ انگار لباس و هویتش را یکجا از تنش کنده بودند. م...
بروزرسانی در : ۴۷۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 147
*** باد از درزهای پارۀ سقفِ سوله صدا میکرد و تکههای مقوا و زباله را بیحوصله دور میانداخت. فضا برزخی بود. آمیخته با بوی روغن سوخته، زنگ زدگی و تنی از سیمان و خاطرات مرده. شکستهبندِ نورِ چرکِ غروب لکههای کوچک روی زمین انداخته بود. در گوشهای لباسی کودکانه و جعبهای خالی ردی از بازیِ گمشده دا...
بروزرسانی در : ۴۷۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 148
نور سرد مانیتورها مثل تیغی کهنه چهرۀ حشمتی را قاچ زده بود. پشت میز شلوغ، قهوهای نیمهخورده، سیمهای درهم، صفحهکلیدهای پر از لکه و نگاه بیرمق مأمور شبزندهدار، همه درهم پیچیده بودند؛ مثل مغزی که خواب را سالهاست فراموش کرده. حشمتی دومین فنجان قهوه را لاجرعه بالا داد و خم شد سمت میکروفن. بین خ...
بروزرسانی در : ۴۶۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 149
*** دهان آسایشگاه بوی اسپری ضدعفونی و هوای ماندۀ راهروهای خاموش را میداد. دیوارهای کهنه که لبخند سفیدپوشها را منعکس میکرد، مثل آینههایی زرد از گذر سالها بود. باران سبکی پشت شیشههای کدر چکهچکه میزد. ساحل مثل آینهای ترکخورده در چشمان خودش نگاه میکرد. چه فرقی داشت امروز با دیروز؟ جز جای ...
بروزرسانی در : ۴۶۵ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 150
- فکر نمیکردم خودت باشی پشت تلفن. صدایش آرام و لزج به جانش خزید و تنش لرزید. باز آن لحظه در ذهنش جان گرفت و تکرار شد. خودش بود؛ همان صدایی که زیر گوشش پچ میزد. همان که نفسهای هرزش روی صورت او میرقصید. نفسش را عمیق و طولانی بیرون فرستاد. کسری صدای مهیار را شنید که باز دم گوش تکرار کرد: - آر...
بروزرسانی در : ۴۶۳ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 151
خطی از ترس در تن ساحل نشست. لرزان و مغشوش یک قدم عقب کشید. بغضی سخت گلویش را درید. مهیار پوزخند زد و دندانهایش رویهم افتاد. - دل و جونم به تو بنده. من اون بچه رو به خاطر تو نگه داشتم وگرنه بچهکش و قاتل که نیستم. مهیار کوتاهبیا نبود. باز پیش رفت و این بار خواست تا بار دیگر تن ترسیدۀ او را ش...
بروزرسانی در : ۴۶۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 152
فصل نهم: آیینِ رستگاریِ سوختهبالان! ساحل جلوی آینۀ قدی آسایشگاه ایستاده بود. شیشه تصویر دختری را نشان میداد که نه آنقدر شکستخورده و نه آنقدر قوی با نگاهی بین دو وادیِ دلتنگی و دلگرمی سرگردان بود. از سرپنجه تا تار موهایش، همه چیز بوی رهایی میداد؛ عجیب و ناآشنا. گوشۀ اتاق صدای بستن زیپ می...
بروزرسانی در : ۴۵۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 153
ثانیهای بعد در ماشین بودند و کسری میراند. حس معلقی میان سبکبالی و اضطراب ساحل را فراگرفته بود. طرح گلهای ریز لباسش میان نور افتاده روی رانهایش میرقصید؛ دلش اما از آرامش کسری مکدر بود؛ گیج میان دو اسم، دو مرد، دو تصویر گیر کرده بود. پشت سرش ماهرخ نشسته بود و تای شالش را از زیر چادر مرتب میکر...
بروزرسانی در : ۴۵۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 154
عصر آرام و بیصدا بیرون خانه را در آغوش کشیده بود. ماهرخ سایهای محو میان نور و تاریکی پناه را بغل گرفته بود بیصدا لبخند میزد؛ لبخندی که سایۀ دوری و خستگی در آن نهان بود. کسری چراغ ماشین را خاموش کرد و با نگاهی طولانی رو به ساحل خطاب به ماهرخ گفت: - امشب ساحل رو به قرض میدین؟ نگاه ماهرخ روی...
بروزرسانی در : ۴۵۳ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 155
کسری دیگر طاقت عقبنشینی نداشت. صدایش بلندتر شد؛ انگار حرفها ماهها در گلویش گیر کرده بود. - نه. نکیسا بارها زنگ زد. من جوابش رو دادم. براش گفتم چه اتفاقی افتاد. گفتم کجا هستی، گفتم چی پشت سر گذاشتی... ساحل دستش لرزید. صدای خشم و دردش لرزید لای هوای سردی که تنش را هم میلرزاند. - به چه حقی؟ ب...
بروزرسانی در : ۴۵۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 156
*** ساحل اضطراب داشت؛ با هر گامی که برمیداشت، نفسش میسوخت و قلبش بیوقفه به تپش میافتاد. کسری شانهبهشانهاش راهروی طویل دادگاه را طی میکرد. خاطرات روزهای گندِ گذشته شبیه باتلاق کثافتبسته در خاطرش زنده شد. حالا نه متهم، که شاکی پروندۀ زنش بود و همکار زنش. حالا میتوانست آنجا بایستد و در ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 157
وکیل ساحل برخلاف وکیل مهیار جوان بود و صدایش منعطف. واژههایش شبیه تیغی بود که سینه را میخراشید. - با کسب اجازه از ریاست محترم دادگاه؛ مطابق مواد ۲۲۴ و ۲۳۱ قانون مجازات اسلامی و آرای وحدت رویه دیوانعالی، صرف نبود مباشرت در قتل مانع از مسئولیت کیفری نیست؛ بهویژه اگر ادله به سطح معاونت یا تحریک...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 158
فصل دهم (آخر): سایهسار زمستانِ بیپایان! سفرۀ امسالشان یک سین کم داشت. سایه! یک سین به اندازۀ تمام روزهای خوب زندگیشان. انگار وسط سبزهها، جایی کنار سکههای درخشان و آن تخممرغ لبپریده که پناه قلش داده بود، جایِ سینِ غایب مثل حفرهای از نور خالی بود. همهشان حس میکردند؛ میان سینی سنبل و ما...
بروزرسانی در : ۴۴۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 159
*** سفر با غمی به لطافتِ نسیم بهاری آغاز شده بود؛ شیراز، شهری که هنوز عطر نارنجش نرسیده بود؛ اما قرار بود خاطرهای بسازد تازه و تلخ و شیرین. در کوچهپسکوچههایش، بوی بهار نارنج قاتی میشد با نغمه بیخبری مردمش. کسری شب پیش تا سحر میان عطر بید و بوتههای خیال قدم زده بود؛ درگیر تصمیمی سخت و دلگ...
بروزرسانی در : ۴۴۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 160
فضا پر شد از شادی بیکلام؛ آواز خوشبختی کوتاه و رعدآسایی که قرار بود دنیا را بتکاند؛ اما ساحل از لابهلای ابر تیره سربرآورد انگار. درونش غوغا بود. میان عشقی که از چشمان کسری میخواند و ترحمی که برای خود میورزید، دستوپا میزد. زیر لب خندید و بعد با عصبانیتی خفه دست کسری را پس زد و چشمانش به اشک ...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
