لیست کلیه پارتهای رمان چنگار : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 162
-
رمان چنگار - پارت 61
فصل ششم: سایههای سپیدهدم! بوی چرم و فلز زنگزده میداد آن مغازۀ کوچک و قدیمی که همچون دژی فراموششده در سکوت و تاریکی فرورفته بود. پنجرههای پوشیده از گرد و خاک نور کمرنگ خورشید را به داخل راه نمیدادند و فضای داخل را به جهنمی کوچک و زردرنگ بدل کرده بودند. آن مکان سالها بود که نفس میکشید؛ ا...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 62
ماشین در خیابانهای پیچدرپیچ شهر میخزید و فرهمند در سکوت سنگین به بیرون خیره بود. چهرهاش در نور کمفروغ چراغهای خیابانی شبیه نقابی از غم و اندوه بود. رحمتی هرازگاهی سر بلند میکرد و به صورت غرق در فکر فرهمند چشم میدوخت. به صورت مردی که نمیدانست کجای تن او به پروندۀ پیچیدۀ کسری معتضد میرسد....
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 63
*** بیمارستان آغشته به بوی تند بتادین بود و داروهای تلخی که با نالۀ جانکاه بیماران کرونایی در هم آمیخته بود. هر نفس خاطرهای تلخ از تصادفها و جراحیهای اورژانسی را در سینه حبس میکرد؛ غم سایهای ناپیدا شده بود که بر تمام گوشهها و کنارههای این بیمارستان نشسته و نفسی برای آسودگی باقی نگذاشته بو...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 64
*** زوزۀ گرگ کمی دورتر از سنگهای خالی بهشتزهرا در نیمههای شب گوش را میآزرد و روح را میلرزاند. مهتاب کمفروغ و بیرمق بر سنگهای قبرستان میتابید؛ ستارهها اما درخشان و بیپروا در آسمان وسیع تهران شبیه الماسی در دوردست میدرخشیدند. چشمان رحمتی در میان انبوه سنگقبر جویای آرامگاهی بود که در آ...
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 65
*** سوت سرد و فلزی زندان سرود همیشگی شبهای تاریک بند بود. هوای سنگین و دمکرده بوی نم و نومیدی میداد؛ بویی که در تاریکی مطلق سلولها خود را به ریهها میچسباند و رهایشان نمیکرد. داریوش با ابروان پرپشت گرهخورده روی تخت فلزیاش لم داده بود. موهایش بلندتر از همیشه شده بود؛ او هم دلودماغ نداش...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 66
*** لوبیا پلو! چه غذای آشنایی و چه تراژدی مغمومی برای داریوش! با غذایش بازی میکرد؛ نمیفهمید علت ارادتش را به کسری؛ مجید هم نمیفهمید علت اندوه داریوش را. نگاهش که سمت داریوش و بیمیلیاش میچرخید، اشتهای او هم رخت بربست. کلافه قاشق را درون بشقاب لوبیا پلو رها کرد و برخورد دو آهن با هم خدشه ...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 67
*** ورق برگشته بود انگار! روزی در چشمان ساحل مینگریست و آهیل را میداد؛ اما حالا دختری را میدید بسان فتنه که دلش را به شرر کشانده بود. حالا دختری را میدید که برخلاف نامش، آتش بود و آرامش از چشمان درشت سیاهش فراری. ساحل را میخواست؛ شبیه گیتاری که رؤیای نواختنش را داشت؛ شبیه سازی که رؤیای ما...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 68
دهان مهیار باز شد برای دفاع و توجیه؛ اما موسیقی بیکلامی که منشأش جیب شومیز ساحل بود، کلام را از خاطر مهیار برد. کلافه دست در جیب برد و وقتی چشمانش نام «محیا» را کاوید، پیش از اتصال تماس انگشت اشارهاش را مقابل چشمان سیاه مهیار رقصاند. - جواب من همونیه که روز اول توی خونهت بود. من نامزد دارم مه...
بروزرسانی در : ۶۲۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 69
انگشتانش سست و کمجان میجنبید؛ دهانش نیز؛ ذهنش اما هنوز یارای پردازش نداشت. در آن مرز باریک میان خواب و بیداری، میان بودن و نبودن، پرسه میزد و با درد نفس میکشید. در هر نفس دردناکش زندگی و امید بود که همراه اکسیژن درون ریهاش رسوخ میکرد. شاید کمی نور امید، کمی رؤیای دیدن چشمان پناه یا شاید هر ...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 70
به ساعت نکشید که خبر هوشیاری کسری، سرگرد ثابت را به بیمارستان کشاند. با هر بویی که مشامش را پر میکرد، هوای سنگین نگرانی را در ریههایش فرو برد. چشمان ماهرخ آمیخته با اندوه و اضطراب بود و ساحل اشک میریخت هربار که نگاهش چشمان دردمند کسری را میکاوید. امید و اضطراب به یکآن در چشمشان پرسه میزد. ا...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 71
نور آفتاب از پشت میلههای سرد زندان بر چهرههای خسته و خاکستری زندانیان میتابید. بوی تلخ و گس عرق در هوای گرفتۀ راهرو پیچیده بود. ثابت همراه رحمتی در تاریکی محدودۀ دوربینهای مداربسته چشم به صفحۀ نمایش دوخته بود و هر نگاهی، هر قدمی، به امید یافتن نشانی از ضاربان بود. ثانیههای بعد دوربین تصویر ...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 72
برخلاف انتظار ثابت نه رنگ از رخش پرید و نه خود را باخت. با طمأنینه تکیهاش را به صندلی داد و مسیر نگاه ثابت تا چشمانش کشیده شد. - نرفتم زیر دوش که؛ قرار بود برم ولی وقتی دیدم اوضاع قمر در عقربه دررفتم. نیشخند ثابت نیشتری بود که به تن رامین را سوزاند. - اصلاً دروغگوی خوبی نیستی سالاری. چشمات بل...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 73
هقهق حسین آرام گرفته بود؛ ترس اما هنوز زیر پوست چشمانش دودو میزد و نگاه ثابت هم میخ همان ترسی بود که منشأش را نمیدانست. دستش را از روی صورت برداشت و نگاه ثابت سمت چشمانش چرخید که التماس میکرد رهایش کنند. - رامین… اون گفت… گفت اگه دهنمو باز کنم، بیرونیا بلایی سرم میآرن که از صد بار مردن بدت...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 74
آژیر آمبولانس در نیمۀ روزی که سمت سیاهی شب میتاخت، زوزه میکشید و نت شومی بر پردۀ ساکت بیمارستان میانداخت. دیگر لازم نبود برای دیدنش از راهرویی عبور کند که بوی الکل مشامش را میآزارد و مورفین بینیاش قلقلک میداد. دیگر لازم نبود روبهروی بخش مراقبتهای ویژه بایستد و شاهد مرگش باشد. ساعت ملاقا...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 75
نگاه ثابت که روی چشمان کسری نشست، اشکش روی گونه چکید و نفسش آغشته به اندوه شد. زنش را... عشقش را کشته بودند. زنش را کشته بودند و دست او کوتاه بود از قاتلش. - میدونم الان شرایط سختی دارید آقای معتضد؛ اما باید حقیقت رو بگید. اگه سایه چیزی میدونست، باید به من بگید. این تنها راهیه که میتونید انتق...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 76
صدای نفس هم دیگر به گوش نمیرسید؛ ماهرخ تنها از پس پلک لرزانش خیرۀ کسری بود و تمام تنش گوش شده بود برای جملهای که پشتبندش هقهق کسری بود و اندوه سنگینش. آنقدر تلخ خبر داده بود که تاب نداشت سر از ملحفه بیرون آورد و آنقدر بدحال بود که تاب حلاجی خبر را نداشت. تمام ذهنش پر از سایه بود و قتلی که ...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 77
فصل هفتم: چَنگار! بوی پدر را فهمیده بود انگار؛ خواب پدر را دیده بود انگار که ساعتها بود خواب از چشمانش پر کشیده بود. چند بار دور خانه چرخیده بود و آواز خوانده بود برای پناه، نمیدانست. تنها خستگیاش را میدید و گزگز پاهایش را و صدایی که از بارها خواندن آن شعر تکراری گرفته بود. «یواش یواش صد...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 78
سرش در گودی گردن سایهاش بود و فکرش میان موهای سایه پرسه میزد؛ میان موهای بلوندش که هر وقت روی شانههایش رها بود، با هر نسیم و با هر چرخش و با هر رقص دل کسری را به دنبال بلندایش میلرزاند. حالا موهای خرمایی پناه میخواست شبیه عسل زلفان سایه شود. در آپارتمان ماهرخ عقربههای ساعت دیگر دنبال هم نم...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 79
در میان هقهق لب زد: - شبیه بچگیاش شده. ساحل همچنان میلرزید و هقهقش نالهای شده بود کمرمق که با هر لرزش تن از گلویش برمیخاست. ماهرخ شانهاش را سفت چسبیده بود و در لابهلای بغضی که صدایش را میلرزاند، لب میزد: - آروم باش دردت به جونم! گذشته کمجانتر از سایهای در تاریکی در ذهنش نقش بسته ...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 80
صورت سفید سامان با اندام درشتش پیش چشمان ماهرخ نقش بست؛ صورتی که سالها بود تنها در قاب عکس پنجنفرهشان خاک میخورد و خانهبهخانه مکانش تغییر میکرد. - ساحل و سامان بهار که میشد، عادت داشتن برن پشتبوم بازی کنن. باباشون یه طرف پشتبوم رو برای راحتی بچهها حصار کشیده بود اما یه طرفش بهخاطر بن...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
