لیست کلیه پارتهای رمان چنگار : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 162
-
رمان چنگار - پارت 121
*** نور از آنجا عبور نمیکرد؛ انگار هر تکۀ این مکان با تاریکی لعنت شده بود. دیوارهای سنگی و زمخت با تَرَکهایی که قلب زمان را در خود جمع کرده بود، به طرز وحشتناکی سرد و بیروح بود. هرازگاهی صدای چکه از نامعلومترین گوشهها میآمد. بوی نم و زنگ آهن با رایحۀ تلخ اِتِر و چیزی شبیه دارو، در فضا پخش ...
بروزرسانی در : ۵۳۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 122
*** لابی هتل آن عصر غریب، پناهگاه آدمهایی شده بود که با چمدان و اندکی امید نگاهشان را از چراغهای مرددِ سقف میدزدیدند و به گوشی یا دستۀ کیفشان چنگ میزدند. هوای تهویهشده سبکتر از بیرون بود اما بوی الکل و کفشوی پشت عطر یاس در راهروی میانی را گرفته بود. از پنجرۀ شیشهای رو به خیابان نوری کمر...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 123
*** فضای اتاق پر از بوی قهوه، سیگار و اضطراب بود. سپهر با تنی خسته از روز گذشته، تنش را روی تخت انداخت و نگاهی به قاب عکس روی گوشه میز انداخت. هنوز آرامش نگرفته بود که روی صفحۀ گوشی، نور لرزان تماس افتاد. - چی شد رحمتی؟ صدای جدی و بیاحساسش مثل شلاقی خشک به گوش سپهر خورد. - سرگرد تماس تلفنی ک...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 124
فضای خیابان مرده بود؛ خلوت، خفه، انگار همه نفسها از دهان شهر بیرون کشیده شده باشد. چراغهای کافه کوچک، مثل انعکاس بیجان فانوسهای قدیمی، نور زرد مردهای روی سنگفرشهای ترکخورده انداخته بودند. سپهر قدمهایش را تندتر کرد، لحظاتی مکث نکرد؛ با اینکه صدای باد شبانه از میان درزهای ساختمانهای فرسوده...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 125
*** سایۀ کوه مثل گورِ سرد بر سر باغ سایه انداخته بود. باد آرام و عجول در شاخ و برگ درختهای لُخت و سوخۀ تابستانی میپیچید. هر شاخه انگار خاطرهای از یک بهار مرده با خود حمل میکرد. نگاه رحمتی سرتاسر حصار باغ لغزید. دیوارهها زخمخورده، پوستهپوسته. هیچ ماشینی دیده نمیشد… هیچ صدایی نمیآمد؛ حتی...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 126
*** خانهاش جایی میان کوههای خشک شمال شیراز بود و سکوتی مغرور داشت. دیوارهای سفید، پنجرههای بزرگ و باغی وسیع که درختان کوتاه و بلندش در تاریکترین صبح شیراز سایههایی جنگونه ساخته بود. خواب به چشمان سپهر نیامده بود تا سپیده سر زد؛ پشت پردههای چرکمرده زردی خیالی صبح کویر تاب میخورد و او رو...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 127
*** نه شب بود و نه روز؛ پنجره کبود و سرمایی نمناک در رگههای دیوار خزیده بود. بوی گچ ضدعفونیشده و بوی اشک که در پارچۀ بالش حل شده بود فضا را برّهبرّه میکرد. اتاق شمارۀ دوازده میزبان دختر روی تخت بود. تن نحیفش را دور پتو پیچیده بودند؛ اما تشویش و ترسش از لای ضخیمترین پتو هم رد میشد؛ ریشه می...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 128
*** شهری که بوی بهارنارنج میداد، حالا پر بود از بوی خاک مرده و بوی وحشت و بنبست. برای کسری هر کوچه یک بازپرس بود و هر رهگذر نگاهی مظنون و هر سکوت فریادی از بیخبری. بیمارستانها را زیر و رو کرده بود. شیرخوارگاهها را؛ حتی خانههایی که به سرپرستی از نوزادان بدنام بودند. چهرهاش را در هر آگهی ...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 129
*** تهران شهر فراموشی و فراموششدگان، شهر هزار خاطره که مثل نخ سیاه دور وجود کسری پیچیده بود. جاده از شیراز تا اینجا بیپایان بود و هر کیلومتر زخمی تازه روی روحش میانداخت. پدال گاز زیر پاهای لرزان کسری از خشم میکوبید؛ انگار که ماشین اسبی بیقرار بود در دل شبی بیپایان. دستهایش سفت دور فرمان ح...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 130
*** باد عصر شیشههای کلانتری را به زنگ نامحسوسی وا میداشت؛ هوای بیقرار مثل نبض پروندهای که هر لحظه ضربانش تندتر میشد. سرگرد بهمنی با قدمهایی سنگین پوشهای کهنه و پر از اسناد را زیر بغل زده بود و شانهبهشانۀ سپهر راهی اتاق بازجویی شد. اتاقی که میزبان مردی بود نابغه که دستها برهم و چشم به د...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 131
در سکوتی موسیقیوار، همان لحظه راهی هتل شدند. از راهروهای تنگ و خنک گذشتند و به اتاق اپراتور رسیدند. مسئول اپراتور با ریش بور و نگاهی مضطرب پیش پایشان بلند شد و جایش را به حشمتی داد. صدای سپهر که آغشته به تهدید بود، در گوشش تکرار شد. - بدون که حواسم به همه کارات هست؛ پس زیرآبی نرو. سر جنباند ...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 132
*** حشمتی در اتاق بازجویی کلانتری داغی صندلی فلزی را با عمق استخوانهایش حس میکرد. سقف کوتاه، صدای ثانیهشمار ساعت و اضطرابی آرام که مثل زخم کهنه زیر پوستش جان میگرفت. سرش را پایین انداخت. او را به بهمنی سپرده بود و خودش بدون آنکه ذره ای بخوابد، راهی تهران شده بود. راهش را به دفتر کلانتری انق...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 133
*** صدای خشخش جسمی فلزی که در سکوت بازداشتگاه پیچیده بود، شبیه هیاهوی ذهنی بود که با تاریکی انبوهتر میشد. نور سرد مهتابی سقف خطی باریک روی نیمرخ چروکدار رامین انداخته بود. سیگاری فرضی میان دو انگشتش بازی میکرد. خاکسترش هنوز روی لبۀ تخت نیفتاده بود که در فلزی سلول با صدای غمانگیز و آشنایی ...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 134
فصل هشتم: مُحاق! آسایشگاه، قلعهای ستبر و خاموش چون جزیرهای فراموششده بر تختهسنگ روزمرگی پیش روی کسری قد علم کرده بود؛ دیوارهای سپید دلمردهاش چون پوست بختۀ سالخوردگان، تا ابد شسته و بیحس که در بطن هر ترک زخمی نانموده از صدای درماندۀ شبها به جای مانده بود. هوای ساکن آمیخته با رایحۀ ضدعفونی...
بروزرسانی در : ۵۰۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 135
*** پنجرۀ شمالی آسایشگاه این روزها رغبت نداشت حتی ذرهای آفتاب را مهمان کند. هوایی عقیم، بیرنگ و عاری از صدای زندگی در سالن جاری بود و آن تابلوی بزرگ «واحد رواندرمانی» که هر حرفش به تلخی گچ سفید بر دیوار اصابت میکرد، نقطۀ فرار انبوه بیپناهی در دل کسری بود. هر بار با دلهرۀ دیده نشدن، با مهره...
بروزرسانی در : ۴۹۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 136
*** در آن اتاق رقتبار کلانتری نور نوکتیز فلورسنت بر جبین رامین سالاری افتاده بود. گونهاش گودرفته، چشمها محو در بیم و راز؛ صدایش اما بعد روزها سکوت یخبسته چون شیشه ترک خورد و اعتراف از دهانش سرازیر شد. سایۀ عذاب وجدان هوار شده بود بر قفسۀ سینه؛ طوری که دیوارهای بازداشتگاه انگار تنگتر شده ب...
بروزرسانی در : ۴۹۵ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 137
*** سالن نیمخواب روشن آسایشگاه با هالهای از نور خسته سماجت داشت باقی بماند؛ پنجرههای بلورین نیمهباز هوای نسبتاً داغ آخر شهریور را به سلولهای بسته وارد میکرد و فنجانهای کاغذی چای نسکافهای با رد خشک دستان بیمار، لرزش اضطراب را به نمایش میگذاشتند. حلقهای از صندلیهای ساده، سرشار از بیخو...
بروزرسانی در : ۴۹۳ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 138
*** نور ملایم آفتاب عصرگاهی بر چهرۀ رنگپریدۀ ساحل میتابید؛ در میان سکوت سرد آسایشگاه تنها صدای آرام نفسهایش به گوش میرسید. کسری وارد شد؛ با لبخندی که سعی در پنهان کردن تشویش قلبش داشت. مانند همیشه رأس ساعت ملاقات آمد؛ کیف سامسونتش را روی میز کنار تخت گذاشت و با کمترین فاصله کنار ساحل نشست....
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 139
*** سایهها رقصان و لرزان روی دیوار کشیده شده بودند؛ مثل نفسهای بیتاب رامین که تنش را میلرزاند. زمان کند میگذشت؛ هر ثانیه مثل زخم تازهای روی پوست اعصابش فرومیرفت. باز هم آن اتاق، همان چراغ کمنور، همان میزی که گوشهاش هلالی لبپریده داشت، همان صندلی که همیشه زجر و استیصال را تنفس میکرد. ...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 140
فصل دوازدهم: مرثیهای برای بامداد خالی! شبی بیانتها با سکوتی سرد و لجاج در دل فراموشی غرق بود. خانهای متروک درست در ناکجا که با عبور هر بارِ قطار رعشه بر دیوارهایش میافتاد. شیشههای شکسته به شاخههای خشکیدۀ شب مینگریستند و هر وزش باد زوزهای کوتاه در هزارتوی دیوارهای سیاه بر جای میگذاشت. هو...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
