لیست کلیه پارتهای رمان چنگار : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 162
-
رمان چنگار - پارت 81
*** گوشهترین قسمت سالن چمباتمه زده بود و نگاهش هنوز خیرۀ پناه بود که خوابش تازه عمیق شده بود. صدای گوشخراش درِ آهنی بند و بوی آهن آخرین چیزی بود که از زندان به یادگار آورده بود. بعد از آن سکوت بود و سکوت و سکوت. سکوتی سنگینتر از میلههای سرد سلول. ساک ورزشیاش وسط سالن پذیرایی رها مانده بود؛ ...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 82
فکرش هنوز لابهلای کلمات گنگ نامۀ باریک پرسه میزد. پرواز و خاکستر و خاطره و شاهین که با پژمردگی گل رز و ساعت ده پیوند خورده بود. سایه میخواست چه پیغامی دهد؟ یا چه پیغامی را مخفی کرده بود؟ ذهنش آشفتهتر از آن بود که بتواند کلمهای را به کلمۀ دیگر پیوند بزند و معنایی از آن استخراج کند. سرتاپایش...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 83
مسئول آموزش انگار میخواست با شیطان معامله کند که برای هر دکمه که میخواست بفشارد، نفس عمیقی میکشید و مکث میکرد. جان کسری با هر عدد که به اعداد دیگر گرفتهشده اضافه میشد، به لب میرسید و به تن بازمیگشت. صفر نه صد و سی و شش... تنها همین را توانست بفهمد؛ اضطراب آنقدر در وجودش رخنه کرده بود ک...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 84
چمدان سفر بسته بود به مقصد شیراز؛ بیآنکه به کرونایی بیندیشد که خیال میکردند زنش را از او گرفته. ماهها بودن در زندان دیگر ترسی در تنش باقی نمیگذاشت؛ گرگ بالان دیده شده بود انگار. هوای خانه آمیختهای از بوی قهوۀ دمکرده و و شیر خشک جوشیده و استرس نهفتۀ کسری بود. ساعتها به چیدمان وسایل سفر گذش...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 85
نفهمید چه جوید و چطور بلعید؛ تنها توانست محتویات دهانش را بهاجبار و همراه چند جرعه آب پایین بفرستد. تمام ذهنش میان کلمات رحمتی پرسه میزد؛ جایی میان کوچ اجباری کسری متوقف میشد و روی یک نام آشنا اما بیگانه میایستاد. - دستور چیه سرگرد؟ سؤال رحمتی افکار سپهر را فراری داد. - باید یکیو بفرستیم د...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 86
پا که از در خانه بیرون گذاشت، قلبش در سینه بیتاب شد و قفسۀ سینهاش بیوقفه بالا جنبید و پایین خزید. نفسش به شماره و تنش به رعشه افتاد از ترس. پنیک نزدیکتر بود از رگ گردن! شب بیرحمانه به صورت هردو سیلی میزد. اگرچه ستارهها بر پهنۀ آسمان خفته بودند، اما نبودِ کسی که حتی گذرش به آن خیابان بیفتد...
بروزرسانی در : ۵۸۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 87
زمان ایستاد؛ ماهرخ هم از حرکت. دستش خمود و بیجان کنار تنش افتاد و شانهاش مماس با فرش خانه شد. - یعنی چی باید همراهش برم؟ ساحل چرا نسیه حرف میزنی؟ جون به لب شدم. - بهش شک دارن مامان؛ میگن اگه ریگی به کفشش نبود، این سفرو مخفیانه و بدون پیچوندن پلیس نمیرفت. حتماً نقشهای داشته که پیچونده. سا...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 88
*** سپیده شبیه رقصندهای مست بود که مدتها پیش از طلوع خورشید مقابل چشمان بیخواب کسری جلوه مینمود. بیخوابی شبانه بر چهرهاش نقش بسته بود و هر تار مویش قصۀ بیقراری زمزمه میکرد. ساعتها بود که در سیاهی مطلق اتاق با افکار پریشانش دستوپنجه نرم میکرد. تلفن مرموز ماهرخ خواب را از چشمانش ربوده ...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 89
*** شهر راز و نیاز تقریباً دو ساعت بعد آغوشش را برای مسافران گشوده بود. هرم سوزان آفتاب مرداد بر گونههای آفتابسوختهشان بوسه میزد و عطر یاس چون افسونی دلفریب در فضا پیچیده. پارسه پناهگاهی امن به نظر میرسید برای کسرایی که جویای حقیقت نهان در پس نامه بود و برای ساحلی که لذت دیدن شیراز به خستگی...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 90
هوای سنگین شیراز سنگینی اضطراب کسری را دوچندان میکرد. هوای شرجی و گرم در ریههایش میپیچید و هر نفس زنگ خطری بود در گوشش. پیراهن سفیدش حالا از عرق به تنش چسبیده بود و لکههای عرق بر پیشانیاش بیقراریش را فریاد میزد. ساعت مچیاش عقربۀ ثانیهشمار را بیرحمانه میچرخاند و هر تیکتاک قطرهای از عم...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 91
*** با قدمهای خسته و تن خمود و دستازپا درازتر آمده بود هتل. بار سنگین نومیدی شانههایش را به زیر کشیده بود. در ژرفای خیالش هم هرگز نمیگنجید که روزی، کسی سایه را با سلاح پیوند زند. حالا نام ساحل در میان کلمات بیمنطق میدرخشید. کلماتی که شبیه خنجری زهرآگین روانش را میخراشید. حرفهای حشمتی م...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 92
ساحل نفس کم آورد؛ نگاهش میخ چشمان منتظر کسری ماند و کسری شبیه بازجویی بود که منتظر بود تا ساحل زبان به اعتراف باز کند. همینکه دهانش باز شد، سبّابۀ کسری روی بینیاش نشست و لب زد: - هیچی نگو. بنویس. ساحل گردن کشید؛ پیشانیاش چین برداشت. - دلیلی نداشت. کسری کاغذی دیگر برداشت. این بار سبز بود رن...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 93
*** پردۀ شب آویخته و شهر در سکوتی وهمآلود فرورفته بود که ضربان تلفن خلوت کسری را شکست. شمارهای ناآشنا بر صفحه رقصید و دلهرهای سرد در رگهایش جاری شد. امیدوار بود سپهر نباشد. امیدوار بود کسی به تهران احضارش نکندش. نفسی عمیق کشید و دکمۀ سبز را فشرد. - بفرمایید؟ - سلام دکتر حشمتی هستم. صدای ...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 94
*** زیرزمین نمور دهلیزی به قلب تاریکی بود و بوی کهنگی و خاک مرده میداد؛ بوی تعفنی که انگار از اعماق تاریخ به مشام میرسید. لامپ مهتابی بیرمقی که از سقف آویزان بود، نور لرزانی بر چهرههای مضطرب میتاباند. نور خورشید کمجان از پنجرۀ باریک روی میز رایانه میتابید و تنها صدایی که در گوششان طنین می...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 95
*** حرارت آفتاب کمرنگ، بر سایههای بلند دیوارهای آجری کلانتری نشسته بود. در حالی که به دیوارهای سرد و بیروح اتاق زل زده بود، در ذهنش بذرهای فراوانی از فکر و تأمل کاشته بود. آن پرونده مملو بود از حقیقت و دروغ که بهیکدیگر میآمیختند و هر گوشهاش داستانی برای گفتن داشت. روزهای تلخی را میگذر...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 96
*** کوچه باریک و فرسوده همچون رگی خشکیده در دل شهر، به خانهای قدیمی ختم میشد. خانهای که انگار سالها پیش شکوه و جلالی داشته؛ اما اکنون زیر سایۀ بیمهری زمان رنگ باخته و پژمرده بود. دیوارهای آجری پوشیده از پیچکهای خشک و خاکگرفته قصهای از فراموشی و انزوا را روایت میکردند. پنجرههای چوبی، با...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 97
*** هیاهوی رستوران با نوای پیانویی از پیش ضبط شده در هم آمیخته بود. عطر غذا در فضا پیچیده بود و حواس را به ضیافتی از طعمها دعوت میکرد. میزها با رومیزیهای سفید و براق و شمعدانهای نقرهای خودنمایی میکرد و پنجرههای قدی منظرهای از شهر ساکت را به نمایش میگذاشتند. شاید آنجا همان نقطهای بود که...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 98
*** آفتاب بیرحمتر از همیشه بر سنگفرشهای قدیمی پابرهنه میچرخید. سایههای درختان نارنج کمرمقتر از هر سال به نظر میرسید و باد که اینجا روزی نسیم دلپذیر بهار بود، حالا تنها گرما میپراکند و شعلۀ روز را به شبهای بیحرکت شیراز پیوند میداد. ساحل کنار حوض کمعمق باغ عفیفآباد، جایی که آبی آر...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 99
نیمهشب خاموش از هیاهوی روز در پناه آسمانی برهنه از ابر آهسته به روی باغ و کوچهها میخزید. خیابانها خالیتر از همیشه بود؛ گویی آفتاب بیرحمِ نیمروز هر جنبندهای را خفه کرده بود و تنها نسیم شبانه بود که به آهستگی دروازههای خواب را بر این شهرِ خسته میگشود؛ اما خواب، با چشمان کسری بیگانهتر از ...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 100
*** آفتاب نیمهسوز مانند زخمی تازه بر در و دیوار خیابان میتابید؛ هوای مردادماه سنگین بود؛ نه آن سنگینی دلنشین عصرهای بارانی؛ گرمایی که به پوست مینشست و بیهیچ رحم هر ذره از آب بدن را خشک میکرد. آن نقابهای ضخیم که روی صورت مینشست، گرما را دو چندان میکرد و تن را بیش از پیش میسوزاند. کسری...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
