پارت صد و چهل و دوم :

***
درگاه خانه، آن دریچۀ زنگار گرفته، به دهان هیولای فراموشی می‌مانست؛ انگار تک‌تک آجرها از رؤیاهای نمناک عشاق قدیمی آغشته شده و پنجره‌ها جزامی می‌نمود. پنجره‌هایی بی‌نگاه که مرده بودند پیش‌تر از صاحب‌خانه.
رحمتی نفسی تازه کشید و لوکیشن را بار دیگر از گوشی‌اش نگاه کرد. خطوط قرمز رنگ مثل زخم‌هایی تازه محله‌های قدیمی را پاره‌پاره کرده بود.
ـ مطمئنم آدرس همینه؛ پرس‌و‌Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آسمان

    0

    بابا پناه و ببرید پیش ساحل وکسری

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    داره دیر میشه 😔

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    چرافک کردم مرجان باخون چیزی براشون نوشته

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    نه ننوشته ولی خیلی به قاتل نزدیک شدن

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    خسته ام از تمام این بی پناهیا...کسی در گوشه ی اتاق با چشمانی پرخون مانده بدون هیچ پناهی...هیچکسی نمانده انگار خدا هم قهر کرده اتاقی سرد و بدون روح..صدایم در پس اتاق پژواک میشود صدا هم بامن دهن کجی میکند خودم باخودم در خودم

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بسیار عالی ممنونم

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    1

    پس پناه کجاست چرا پیداش نکردن؟

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    پیداش میشه به زودی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️