چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و پنجاه و پنجم :
کسری دیگر طاقت عقبنشینی نداشت. صدایش بلندتر شد؛ انگار حرفها ماهها در گلویش گیر کرده بود.
- نه. نکیسا بارها زنگ زد. من جوابش رو دادم. براش گفتم چه اتفاقی افتاد. گفتم کجا هستی، گفتم چی پشت سر گذاشتی...
ساحل دستش لرزید. صدای خشم و دردش لرزید لای هوای سردی که تنش را هم میلرزاند.
- به چه حقی؟ به چه حقی بهش گفتی؟ تو چی میدونی از من و اون؟ تو اصلاً میفهمی...
مشتهای کمجانش، خ
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
دقیقا. به نکته زیبایی اشاره کردید.
۱۲ ماه پیشفاطی
0شاید،کاش،،واژه هایی که معنادارترین بی معناهاست؛ خسته ام از روزهای تکراری و نرسیدن ها کاش بزرگی مانند بچگی بود هرچی را دوست داشتی میکاشتی به امید در آمدن اون. وقتی بزرگ میشوی همه چی زهی خیال باطل است حقیقت و واقعیت ها مانند سیلی در صورتت میخورد و حرفها در هاله ای از ابهام است
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی ممنونم
۱۲ ماه پیشترنم
0واقعا نکیسا مرد نبود براش متاسفم بنظرم کسری مرد واقعیه ک میومد حالشو میپرسید و پشتش بود حالا هم هواشو داره
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله دقیقا خیلی فرقه بین کسری و نکیسا
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1چه راحت رفت زن گرفت... همون بهترکه رفت لیاقت ساحلونداشت... چی بوداون شعر،توبمان ودگران وای بحال دگران...