پارت صد و پنجاه و چهارم :

عصر آرام و بی‌صدا بیرون خانه را در آغوش کشیده بود. ماهرخ سایه‌ای محو میان نور و تاریکی پناه را بغل گرفته بود بی‌صدا لبخند می‌زد؛ لبخندی که سایۀ دوری و خستگی در آن نهان بود.
کسری چراغ ماشین را خاموش کرد و با نگاهی طولانی رو به ساحل خطاب به ماهرخ گفت:
- امشب ساحل رو به قرض می‌دین؟
نگاه ماهرخ روی ساحل و کسری چرخید. بوسه‌ای روی موی پناه زد و خندید.
- کجا می‌رید؟
- می‌ریم یه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    میگم چرا نکیساخبری ازس نبود،پس زنگ زده...

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله ولی عقب کشیده

    ۱۲ ماه پیش
  • آسمان

    0

    داغون شد که دوباره 🥺😔

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😔😔

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    1

    تاب تاب عباسی خدا منو نندازی اگه منو بندازی دیگه نمیام بازی..

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    😍

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    1

    نگران واکنش ماهرخم درسته کسری رو مث پسرش میدونه دوسش داره ولی باز مادره و هزار جور نگرانی

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله حقم داره

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!