چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و پنجاه و چهارم :
عصر آرام و بیصدا بیرون خانه را در آغوش کشیده بود. ماهرخ سایهای محو میان نور و تاریکی پناه را بغل گرفته بود بیصدا لبخند میزد؛ لبخندی که سایۀ دوری و خستگی در آن نهان بود.
کسری چراغ ماشین را خاموش کرد و با نگاهی طولانی رو به ساحل خطاب به ماهرخ گفت:
- امشب ساحل رو به قرض میدین؟
نگاه ماهرخ روی ساحل و کسری چرخید. بوسهای روی موی پناه زد و خندید.
- کجا میرید؟
- میریم یه
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله ولی عقب کشیده
۱۲ ماه پیشآسمان
0داغون شد که دوباره 🥺😔
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
😔😔
۱۲ ماه پیشفاطی
1تاب تاب عباسی خدا منو نندازی اگه منو بندازی دیگه نمیام بازی..
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
😍
۱۲ ماه پیشترنم
1نگران واکنش ماهرخم درسته کسری رو مث پسرش میدونه دوسش داره ولی باز مادره و هزار جور نگرانی
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله حقم داره
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0میگم چرا نکیساخبری ازس نبود،پس زنگ زده...