پارت صد و پنجاه و هشتم :

فصل دهم (آخر): سایه‌سار زمستانِ بی‌پایان!
سفرۀ امسالشان یک سین کم داشت. سایه!
یک سین به اندازۀ تمام روزهای خوب زندگی‌شان. انگار وسط سبزه‌ها، جایی کنار سکه‌های درخشان و آن تخم‌مرغ لب‌پریده که پناه قلش داده بود، جایِ سینِ غایب مثل حفره‌ای از نور خالی بود.
همه‌شان حس می‌کردند؛ میان سینی سنبل و ماهی قرمز و سرانگشتان کوچک پناه، یک نشانی بود که نمی‌شد دست کشید رویش؛ یک شادی ج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • A-a

    0

    نویسنده عزیز خیلی زیبا ودلنشین بود خسته نباشی ممنونم🙏💐

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از شما که همراه قصه اید

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    چه حس خوبی داشت این پارت...

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهتون عزیزم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    حاجی فیروز غمهای خود را پشت نقاب سیاهی پنهان کرده وبا رقص، خنده را بر لبان ما می آورد..روزهای خوب آرام آرام خود را در زندگیمان جای میدهد و من باخود تکرار میکنم هیچ چیز ماندنی نیست همه چیز روزی تمام میشود خوشی.سختی.غم. کاش همه چیز به خوبی وخوشی تمام شود

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    چقدر زیبا نوشتید

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    آرزوهایم زتاراج خزان برباد رفت داغ عشقی دیده ام یاران سیه پوشم کنید

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بسیار زیبا و غم انگیز 😔

    ۱۲ ماه پیش
  • محیا

    0

    بالاخره بعد از اون همه تنش و سختی و تلخی روزای خوبشون داره میرسه

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله روزای خوب داره میاد

    ۱۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    واای چه پارت خوبی بود ایشاالله به هم برسن❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهتون ❤️

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!