پارت صد و چهل و نهم :

***
دهان آسایشگاه بوی اسپری ضدعفونی و هوای ماندۀ راهروهای خاموش را می‌داد. دیوارهای کهنه که لبخند سفیدپوش‌ها را منعکس می‌کرد، مثل آینه‌هایی زرد از گذر سال‌ها بود. باران سبکی پشت شیشه‌های کدر چکه‌چکه می‌زد. ساحل مثل آینه‌ای ترک‌خورده در چشمان خودش نگاه می‌کرد. چه فرقی داشت امروز با دیروز؟ جز جای بخیه‌هایی که تازه بر ذهنش دوخته بودند.
کسری آرام وارد شد. نگاهش با حاشیه‌ای از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اهو

    0

    ممنون ازت با این رمان عالیت..

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از شما که همراه قصه اید

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    0

    ممنون بابت این رمان جذاب 👌🙏

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما که همراه قصه اید

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    واسه چی رو پشت بوم حالا؟انگارباید باهردوتاترسش همین الان روبرو بشه

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    مهیار نمیخواست بره پایین بچه رو ببینه

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    حرفی برای گفتن ندارم...دلم میخواد رو صندلی بنشینم و ثابت در سکوت غرق در فکر بشم

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    1

    خسته نباشی خانم بامیری عزیز..یکی از محبوب ترین رمانامه و خیلی هیجانی ممنون از قلمتون❤️

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    باعث افتخاره که به نگاهتون خوش نشسته. ممنونم که همراه قصه اید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️