چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و پنجاه و نهم :
***
سفر با غمی به لطافتِ نسیم بهاری آغاز شده بود؛ شیراز، شهری که هنوز عطر نارنجش نرسیده بود؛ اما قرار بود خاطرهای بسازد تازه و تلخ و شیرین. در کوچهپسکوچههایش، بوی بهار نارنج قاتی میشد با نغمه بیخبری مردمش.
کسری شب پیش تا سحر میان عطر بید و بوتههای خیال قدم زده بود؛ درگیر تصمیمی سخت و دلگیر. امروز باید واژهها را از شانههایش میتکاند و عاشقانهترین نفرین را لبخند میâ€
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله بالاخره اعتراف کرد
۱ سال پیشA-a
0مثل همیشه عالی وزیبا تشکر👏👏💐💐
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه قصه اید
۱ سال پیشفاطی
0امروز مانند شکوفه های بهارنارنج سفید و پراز عطر دلنشین آن است دوست دارم قدم بزنم وشکوفه باران بشوم مستانه بخوانم شاید فردا دیر باشد
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی ممنونم
۱ سال پیشرزا
0وای قلبم چقدر رمانتیک این پارت تمام تلخی های پارت های قبلی را شست وبرد من چه جور طلاقت بیارم تا پارت بعدی🤦 ♀️
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
عزیزم
۱ سال پیشترنم
1واای خوشحال شدم ماهرخ هم با این وصلت راضیه ساحل تو هم کنار بیا دیگ سایه دلش میخواد کسی برا بچش مادری کنه چه کسی بهتر از خواهرش
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
عروس خانم ناز داره (:
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0خداروشکر بلاخره کسری حرفشو زد😍