چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و پنجاه و نهم :
***
سفر با غمی به لطافتِ نسیم بهاری آغاز شده بود؛ شیراز، شهری که هنوز عطر نارنجش نرسیده بود؛ اما قرار بود خاطرهای بسازد تازه و تلخ و شیرین. در کوچهپسکوچههایش، بوی بهار نارنج قاتی میشد با نغمه بیخبری مردمش.
کسری شب پیش تا سحر میان عطر بید و بوتههای خیال قدم زده بود؛ درگیر تصمیمی سخت و دلگیر. امروز باید واژهها را از شانههایش میتکاند و عاشقانهترین نفرین را لبخند می
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله بالاخره اعتراف کرد
۱۲ ماه پیشA-a
0مثل همیشه عالی وزیبا تشکر👏👏💐💐
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه قصه اید
۱۲ ماه پیشفاطی
0امروز مانند شکوفه های بهارنارنج سفید و پراز عطر دلنشین آن است دوست دارم قدم بزنم وشکوفه باران بشوم مستانه بخوانم شاید فردا دیر باشد
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی ممنونم
۱۲ ماه پیشرزا
0وای قلبم چقدر رمانتیک این پارت تمام تلخی های پارت های قبلی را شست وبرد من چه جور طلاقت بیارم تا پارت بعدی🤦 ♀️
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
عزیزم
۱۲ ماه پیشترنم
1واای خوشحال شدم ماهرخ هم با این وصلت راضیه ساحل تو هم کنار بیا دیگ سایه دلش میخواد کسی برا بچش مادری کنه چه کسی بهتر از خواهرش
۱۲ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
عروس خانم ناز داره (:
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0خداروشکر بلاخره کسری حرفشو زد😍