لیست کلیه پارتهای رمان چنگار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 162
-
رمان چنگار - پارت 1
در نهاد خویش چون خرچنگ داری چنگها تا به چنگ آری به هر چنگی دگرگون نام و نان در نهان خویش پس چون ریسمان گم کردهای تا سر تو پای شد پای تو سر چون ریسمان بر نهاد خویشتن چون عنکبوتی بر متن گر همی چون کرم پیله بر تنی بر خانمان سنایی تقدیم به پزشکان زحمتکِش سرزمینم ------ فصل اوّل: س...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 2
هجوم بیرحمانۀ سرفه نفسهایش را سوزاند و ریهاش را به آتش کشید. چشم گشود و مرجان خیرۀ حلقۀ اشک چشم رنگ فندقش ماند. - فکر کنم دارم کُرونا میگیرم. مرجان چتریهای سیاهش را با لوندی کنار زد و غرّید: - کرونا چیه؟ تو مگه توی بخش کرونایی که همینطوری مریض بشی؟ - بالاخره زنای باردارم کرونا میگیرن. ...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 3
عوض خواب، اشک مهمان چشمانش شده بود؛ به یُمن آن همه لوازم آرایشی که از پیشانی درون چشمش لانه گزیده بود. خسته بود اما گرما اجازه نمیداد ذهنش آرام شود و تنش رام. گرما به زیر تیشرت سرخش رسوخ کرده بود و لباس را به تنش میچسباند؛ کلافه روی تخت نشست. دستمال آغشته به رطوبت را روی صورت کشید و حجم زیادی ...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 4
مرجان که حال نزار سایه را دید، اندوه خود را از یاد برد؛ از جا برخاست و دستان درشتش بر شانۀ سفید سایه نشست. - نمیخواستم ناراحتت کنم عزیزدلم. ببخشید. روزی، ساعتی، ثانیهای مرگ پوزه باز میکرد و تن ترسیدهاش را میبلعید؛ در هجوم آن ثانیههای مکدّر نهایت یک روز و یک ساعت و یک ثانیه چنگال مرگ اندوه...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 5
صدای رَسای مَردش در سکوت نیمهشب آپارتمان میپیچید و در سرفههای گاهوبیگاه ناواضح شنیده میشد. دست در کیف برد و در هیاهوی وسایل سرگردان و آشفتۀ درون کیف پوست ماریِ لاجوردیاش به دنبال کلید خانه گشت. همان ترس همیشگی بر تنش رخنه کرده بود و با هر سرفه که از گلویش میگریخت، آن پرسش تکراری همیشگی ذهن...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 6
گرما زیر ماسکش کمین کرده بود و دانههای درشت عرق در هجوم لوازم آرایشی، زیر بندَش بر جا مانده بود. چشم چرخاند سمت صف بیانتهای مشکوک. آن صورتهای پنهان در لایۀ ماسک و تشویشِ هویدا در چشمانشان. آن ترسهای آشکار و نهان در زیر چادرهای مشکی و شالهای رنگی و موهای رها هم نمایان بود. کسری فهمیده بود ت...
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 7
آب دهان فرو برد و دست کسری بار دیگر دستش را لمس کرد؛ اما دستش را پس زد و چشم چرخاند از نگاه مشوّش کسری. - باید بستری بشم؟ گویا خبر مثبت به کرونایش یادآوری کرده بود حمله را آغاز کند که سرفه از سر گرفت. بیوقفه و پیدرپی ماحصل سرفههایش همچون توپی که به سمت دیوار پرتاب شود، به ماسک میخورد و به د...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 8
سالها صدای رسایش در بلندگوهای سالن سمینار پژواک مییافت؛ سالها روی سِن سالن گام بر میداشت و تا چشم میگرداند، سالن را مملو میدید. یا انبوه سؤالات بر سرش آوار میشد، یا با شوخیهایش سالن هوا میرفت... اکنون مقابل سر درب ایستاده بود و نگاه اندوهگینش روی تابلوی «دانشگاه تهران» میجنبید؛ دانشگاه...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 9
دلش پر کشیده بود برای پژواکِ صدای سایه در تلفنش؛ برای «جانم» گفتنهای لبریز از ذوقش، یا صدای خستهاش که خستگی بزداید از تن کسری. روزها بود در آن اتاق سردِ بیمارستان روز میگذراند و اجازۀ ملاقات نداشت. نمیدانست سُرفههایش بهتر شده، کُرونا دست از سرِ زن نازنینش برداشته یا هنوز مثل مار دور ریۀ سای...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 10
*** سکوت سنگین قبرستان وقیحانه به رویش نیشخند میزد؛ دیگر حتّی صدای گاهوبیگاهِ کلاغان در قبرستان خالی از جمعیت مملو از مُرده نمیپیچید. تنها او بود که با تنِ سرتا پا سیاه و ماسکِ ضخیم بر لب قرآن میخواند و گورکنی که آماده بود تا جسمِ بیجان همسرِ کسری را به آغوش خاک بسپارد. بغضش در لابهلای ک...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 11
از سکوت سنگینی که در آپارتمانشان حکمران بود، استفاده کرد و به صورت ماهرخ نگریست؛ به چهرهای که از اندوه درهم تنیده و تکیده شده بود. آن صورتِ گوشتی سفید، آن چشمان شرقی فندقی که تنها رنگش به سایه ارث رسیده بود... به ساحل نگریست؛ به چهرۀ جوانترِ سایه که شبیه سیب از میان نصف شده با او بود؛ همان چش...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 12
*** نگاهش زیر و زِبَر خانه را کاوید؛ نفسش که زیر چند لایه ماسک خفه میشد و تنگ، روی آخرین پلّه طبقۀ سوّم بند آمد. نایلونهای سنگین خرید را روی سرامیکِ لغزندۀ پلّه گذاشت و پیاپی نفس کشید. کاش میتوانست بندِ آن ماسک مهلک را ببرد؛ کاش گردی صورتش از بینی تا چانه کمی نفس میکشید؛ مانند روزهای پیش از...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 13
فصل دوم: لاشۀ متروک! آفتاب اردیبهشت بیرحمانه بر آسمان تهران میتابید. بوی متعفّن لاشهای گندیده ساکنین طبقۀ پنجم را آزرده بود؛ پیش از آنکه آن نوارهای زرد دور تا دور محوّطه نصب شود و آژیر قرمز و آبی ماشین پلیس و آتشنشانی چشمها را مجذوب کند، کسی سرمنشأ آن بویی را به که گوشت فاسد میمانست، نمی...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 14
تازه علّت ماندن جنازه در آن خانه میفهمید؛ علت پوسیدنش را، علت فاسد شدنش را. برای آخرین بار زیر و زبر اتاقی که قاتل محبّی صحنۀ خودکشی را ساخته بود، نگریست. تقریباً خالی از وسیله بود؛ جز میز کار و تختی یکنفره و تلویزیونی با اینچِ اندک، دیگر چیزی درون اتاق نبود که بتواند صحّه بر صحنۀ خودکشی بگذا...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 15
*** تنها جایی که ماسک روی صورت نداشت، خانه بود و اتاق کوچک کلانتری. شاید چون میدانست تقّۀ هرکس بر در اتاق بنشیند و داخل شود، ماسک بر چهره دارد؛ حتّی همکارانش. طبق عادت دست میان ریش برد و با انگشت سبّابه ریشهای تنک سیاهش را به بازی گرفت؛ ریشهایی سیاه که روی چانه به خاکستری تغییر رنگ داده بود....
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 16
بهار سرانجام با بارانی که سیلآسا بر پنجرههای اتاقش کوبیده میشد، رخ نمایان کرد؛ پس از روزهای طولانی گرما باران و دانههای درشت تگرگ موهبت بود. از پنجرۀ آلومینیوم و دانههای سفید که وحشیانه تن بر شیشه میکوبیدند، گرفت و به کاغذهای سرگردان روی میزش چشم دوخت. لیوان یکبار مصرف آب را به همراه بطری...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 17
اگرچه صدای ساحل را نمیفهمید، اما از لرزش صدای ماهرخ فهمید بغض ساحل شکست و ماهرخ از شنیدن هقهق دخترش، گریست. - برو مادر... دلمشغولی برات درست نمیکنیم. برو به امتحان فردات برس هرچی شد خبر میدم. همزمان که انگشت سبّابۀ ماهرخ برای قطع تماس به طرف دیگر لغزید، در اتاق باز شد و قامت دکتر، با آن لب...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 18
*** آفتاب بیرحمانه از شیشۀ اتاق که پردۀ کرکرهاییش کنار بود، بر مغز سرش میتابید؛ حتّی باران و تگرگ هم نتوانسته هوا را خنکا ببخشد و از ضرب آفتاب بکاهد. خواست جرعهای آب طلب کند اما نه آنجا مهمانی بود و نه او مهمان؛ ناگزیر آبی که در دهانش نمانده بود برای بلعیدن، به سختی بلعید و لبش سوخت. صدای...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 19
*** مانند همیشه صدای کفشهای پاشنه بلندش در سکوت نیمهشب راهروی آپارتمان پیچید؛ اگرچه آسانسور از تعداد گامهایش میکاست، اما همان فاصلۀ اندک میان دو واحد مقابل هم، سبب میشد پاشنۀ تیز کفشهایش در مغز ساکنین رژه رود. برخلاف همیشه صدای سلامش را خارج از چهارچوب گشوده شدۀ در شنید؛ با خودش نه، با هم...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 20
از جا برخاست؛ حتی اگر مخالف هم بود که نبود، نمیخواست اشک مهمان صورت مرواریدگون سایه شود. حتی اگر مخالف هم بود، تمام فکر و ذکرش گیر طفل از دست رفتهشان بود؛ فکر جنینی که مادر جایگزین نتوانسته بود حاملش باشد و امانتدار خوبی. اگر مخالف هم بود، بهخاطر سایهای بود که میدانست طاقت اندوه ندارد. طاقت...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
