لیست کلیه پارتهای رمان چنگار : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 162
-
رمان چنگار - پارت 41
*** سرش روی دامان ماهرخ بود و انگشتان زمخت و چروکیدۀ ماهرخ به قصد نوازش روی موهایش میرقصید. فکرش اما میان حرفهای محمود و التماسش گیر کرده بود؛ لابهلای لابهاش که از آنها همراهی میخواست برای رضایت اجباری به گناهی ناکرده. لب گزید و بیتوجه به تلفن همراهش که برای چندمین بار زنگ میخورد و ویبر...
بروزرسانی در : ۶۸۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 42
- چند دقیقه دیگه کلاس دارم میرم پای سیستم کمکم. لب زد و لب زدنش را ماهرخ نشنید. - اگرچه بازدهی این کلاسها یکدهم کلاسهای حضوری هم نیست. دلش برای چهارشنبههای دانشگاه پزشکی شیراز پر میزد. برای بعدازظهری که با درس آناتومیگری میگذشت و با تدریس دکتر معراج؛ اما حالا تمام آن درس در صفحۀ کوچک ...
بروزرسانی در : ۶۸۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 43
فصل چهارم: تهاتر! بوی اندوه میداد آن خیابان. بوی مرگ و بوی ماتم. سالها بود که گذرش به آن خیابان نیفتاده بود و حالا مهمان همان خیابان و همان کوچه به وقت عزا بود. پا در خانۀ ممنوعۀ پدری نگذاشته بود؛ اما هوای همان خیابان را نفس میکشید و ریهاش مملو از نفسهای همان کوچه میگشت. نگاه ماهرخ و محمو...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 44
تن ماهرخ لرزید از تصور چهارپایهای که از زیر پای کسری کشیده میشد؛ تن محمود نیز لرزید از گناه مرتکب نشدۀ پسرش و از جرمی که بر پیشانیاش ننگ شده بود و مهرش زندگیاش را آلوده کرده بود. - شما گناهکاریشو به بخشندگیتون ببخشید. نذارید بقیۀ عمرش حیف بشه پشت میلههای زندون. ماهرخ لبۀ چادر را به دندان...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 45
*** با پایش روی زمین ضرب گرفته بود و صدای پاشنۀ کالج سیاهش در سکوت سرد سنگین دادسرا پیچیده بود. همه چیز عیان بود؛ عیانتر آفتابی که در نیمههای نخست روز بر اتاق نیمهتاریک میتابید. عیانتر روشنی روز و جنسیت او. برای چندمین بار مو گشوده و کش دور انگشت رقصانده و مو در کش لغزانده بود، نمیدانست....
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 46
- همۀ این کارها رو میکنید که بگید کسری معتضد قاتل نبوده؟ حتی دوربین مداربسته هم قیافۀ کریهش رو قبل از ارتکاب جرم ضبط کرده بعد دادگاه داره تلاش میکنه بیگناه نشونش بده؟ گر گرفته بود؛ بسان آتش زیر خاکستر که به یکباره شعله بگیرد و بسوزاند، از جا پرید و خشمش به آتش کشید نگاه خیرۀ ساحل و نگاه ملتمس...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 47
ماهرخ که نگاه خیرۀ بازپرس و دادستان را دید، باز به سمت ساحل چرخید؛ این بار نه برای سرزنش و مؤاخذه، با حنجرهای خسته از فریاد و دلی سرشار از عشق مادرانه مخاطبش قرار داد. میدانست سایه دیگر ظرفیت ندارد. میدانست خستهتر از آن است که ذهنش حلاجی کند سرزنشهای ماهرخ و نگاه سرزنشگر محمود را. - اینجا ...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 48
*** سهروردی بوی خون میداد و بسان خلسۀ تلخ مخدر بود. رخت کرونا خاموش کرده بود چراغ شهر را. انگشتانش نومید سومین زنگ آپارتمان را میفشرد و صدایی جز پژواک همان زنگ در گوشش طنین نمیانداخت. امیدهایش که برای دمی مختصر پرپر شده بود، جای خود را به ترس عمیق داد. اگر نمیتوانست مهیار را ببیند؟ اگر نم...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 49
هر دو مقابل هم نشسته بودند؛ نگاه ساحل مات تابلوی سیاه مهیار بود و فکرش پیش کسری پرسه میزد و سایهای که در آغوش خاک خفته بود. نگاه مهیار درست خیرۀ چشمان ساحل بود. خیرۀ صورتی که در خیالاتش شبیه معشوقۀ ممنوعۀ برادر بود. - نگفتی… چای بیارم یا قهوه؟ جز در خانه به یاد نداشت جایی ماسک از لب جدا سازد....
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 50
گره ابروان دخترانۀ ساحل درهم تنیده شد؛ شک داشت به صحت شنیدههایش و بیشتر از آن به دقت چشمان مهیار که سرتاپایش را میکاوید، شک داشت. گره ابرو درهم تنید تا مهیار ببیند اشتیاق او را که پنهان در پس شک و شبهههایش بود. - تا اون کار چی باشه. گویا فهمیده بود نیت شوم مهیار را؛ یا شاید میخواست او حدش ر...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 51
*** - از خدا بیخبر تف کرده توی صورت آقا محمود. این جمله پتکی بود که بر سر ساحل فرود آمد. میانه اتاق ایستاده بود، دستانش را بر رانهایش میکوبید و هر ضربه پاسخی بود به غلیان احساسی که درونش را میسوزاند. صدای ماهرخ مرتعش در اعماق جان ساحل پیچید. دستهایش را روی ران میکوبید؛ انگار که میخواست د...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 52
*** خواب بر چشمانش حرام شده بود؛ دیگر حتی خرخر ماهرخ هم حسرت در جانش میانداخت. حسرت خواب نهچندان آرام ماهرخ! بر لبۀ تصمیم ایستاده بود؛ گویی که در دل آتشی بیرحم جان به لب شده بود و نفس در سینهاش به شماره میافتاد. تصمیمش همچون دانههای شن در طوفان زمان به تلاطم افتاده بود و راه برگشتی به سم...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 53
فصل پنجم: خنجر سوگند! در و دیوار به تن ملتهب و به ذهن مشوشش نیشخند میزد و موج آشفتگی در دلش جولان میداد. فضای سرد و تاریک، سنگینی دیوارهای ضخیم و طنین پای نگهبانان، او را به دنیایی دیگری برده بود. او که همیشه برای دفاع از خانوادهاش تلاش کرده بود، حالا به جایی پا گذاشته بود که روحش را به آتش م...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 54
*** آفتاب تیر بیرحمانه بر سر ساحل میتابید و یادآوری میکرد روز نحس دوشنبه را. همان دوشنبهای که مهیار از راه میرسید تا او را برای همیشه تصاحب کند؛ تا با همان گل پژمردۀ به آب نرسیده راهی محضر شوند و بیمراسم و بیتشریفات عقد کنند. هوای گرم و طاقتفرسا همچون باری سنگین بر دوش دنیا مینشست و هی...
بروزرسانی در : ۶۵۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 55
نوری کمرمق و نارنجی که چشمک زدنش نشان از زوالش میداد، از پنجرهای کوچک به درون میتابید و سایهها را کشیده و منحرف کرده بود، انگار در لحظهای غریب از زمان گیر افتاده بود. مهیار ایستاده بود؛ با هیبت چشمانش که در آن نور کمجان میدرخشید و رعشه بر تن میانداخت. چهرهاش نیمه در تاریکی بود؛ اما آن...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 56
اتاقش بوی عود میداد و کاغذهای کهنه. نشسته بود؛ نور چراغ رومیزی، سایههایی بلند و لرزان بر دیوارهای اتاق میانداخت و صدای تیکتاک ساعت همچون ضربان قلبی بیقرار در فضا طنینانداز بود. تیرِ تهران موج سنگین و خفقانش را بر شهر سایه افکنده بود تا کرونا را عذابآورتر از بهار کند. آفتاب سوزان، خیابانها...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 57
سپهر که انگار صدای رحمتی را از اعماق چاه میشنید، با لحنی سرد و بیروح جواب داد: - الان که به معتضد سوءقصد شد فهمیدم قضیه خیلی پیچیدهتر از یه قتل پیش پا افتادهست. احتمالاً قتل محبّی هم کار یه شخص نمیتونه باشه. یه نفر یا یه سازمان با هر دوی این دو تا خصومت داشته. سپهر کلام برید و رحمتی کلام ر...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 58
در فضای سنگین و مشوش بازداشتگاه، داریوش را برای چهرهنگاری بردند. صدای قدمهایش بر روی کفپوش سرد و فلزی همچون ضربان قلبی مضطرب در راهرو طنین انداخته بود. هر قدمی که برمیداشت گویی به سوی سرنوشتی نامعلوم و تاریکتر نزدیکتر میشد. سایههای بلند و کشیدۀ دیوارها همچون شبحهایی بیصدا او را دنبال می...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 59
در سکوت وهمآور زندان صدای قدمهایش همچون ضربآهنگی منظم در فضا میپیچید. زندان با دیوارهای سرد و بیروحش، همچون آینهای بود که انعکاس تلخ واقعیت را به او نشان میداد. هر چه بیشتر پیش میرفت، هجوم خاطرات تلخ و صحنههای دلخراش بیشتر بر قلبش سنگینی میکرد. میلههای سرد بیرحم شبیه هیولایی افسارگسیخ...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان چنگار - پارت 60
- یا فاطمۀ زهرا! سکوتی میان ماهرخ و ساحل سنگین بود. ماهرخ خیرۀ نقطهای نامعلوم بود و ساحل خیرۀ ماهرخ. هر چه زیر لب پرسید علت حال نزار مادر را، پاسخی نگرفت که نگرفت. سپهر همچنان پشت تلفن از حال وخیم کسری میگفت و نمیدانست که ماهرخ دیگر هوشی برای شنیدن ندارد. - دکتر عملش رو تقبل کرد ولی متأسفان...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
