پارت صد و پنجاه و یک :

خطی از ترس در تن ساحل نشست. لرزان و مغشوش یک قدم عقب کشید. بغضی سخت گلویش را درید.
مهیار پوزخند زد و دندان‌هایش روی‌هم افتاد.
- دل و جونم به تو بنده. من اون بچه رو به خاطر تو نگه داشتم وگرنه بچه‌کش و قاتل که نیستم.
مهیار کوتاه‌بیا نبود. باز پیش رفت و این بار خواست تا بار دیگر تن ترسیدۀ او را شکار کند.
- مال من باش... منم پناهو می‌دم باباش.
دستش که روی بازوی ساحل نشست، ساحل جی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آسمان

    0

    آخیش چرا دوست دارم سپهر ب ساحل بگه دوست دارم 😍😔

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    عزیزم

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    1

    خورشید از پس ابر بالاخره خودش را نشان داد.. سرطانی که ریشه دوانیده در تمام این شهر هم باید خشکانده شود...دست مافیا رو شد

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله بالاخره

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    3

    خداروشکر پناه پیدا شدیه نفس راحت کشیدیم

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    الهی

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    0

    فقط کلا چند پارته؟

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    164 پارت جانم. کمتر از یازده پارت به پایان داستان مونده

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    1

    خداروشکر ک نجات پیدا کرد پارت خیلی خوبی بود❤️

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از شما که همراه قصه اید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️