چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و پنجاه و یک :
خطی از ترس در تن ساحل نشست. لرزان و مغشوش یک قدم عقب کشید. بغضی سخت گلویش را درید.
مهیار پوزخند زد و دندانهایش رویهم افتاد.
- دل و جونم به تو بنده. من اون بچه رو به خاطر تو نگه داشتم وگرنه بچهکش و قاتل که نیستم.
مهیار کوتاهبیا نبود. باز پیش رفت و این بار خواست تا بار دیگر تن ترسیدۀ او را شکار کند.
- مال من باش... منم پناهو میدم باباش.
دستش که روی بازوی ساحل نشست، ساحل جی
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
عزیزم
۱ سال پیشفاطی
1خورشید از پس ابر بالاخره خودش را نشان داد.. سرطانی که ریشه دوانیده در تمام این شهر هم باید خشکانده شود...دست مافیا رو شد
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله بالاخره
۱ سال پیشاکرم بانو
3خداروشکر پناه پیدا شدیه نفس راحت کشیدیم
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
الهی
۱ سال پیشترنم
0فقط کلا چند پارته؟
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
164 پارت جانم. کمتر از یازده پارت به پایان داستان مونده
۱ سال پیشترنم
1خداروشکر ک نجات پیدا کرد پارت خیلی خوبی بود❤️
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از شما که همراه قصه اید
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آسمان
0آخیش چرا دوست دارم سپهر ب ساحل بگه دوست دارم 😍😔