چنگار به قلم حنانه بامیری
پارت صد و چهل و هفتم :
***
باد از درزهای پارۀ سقفِ سوله صدا میکرد و تکههای مقوا و زباله را بیحوصله دور میانداخت. فضا برزخی بود. آمیخته با بوی روغن سوخته، زنگ زدگی و تنی از سیمان و خاطرات مرده. شکستهبندِ نورِ چرکِ غروب لکههای کوچک روی زمین انداخته بود. در گوشهای لباسی کودکانه و جعبهای خالی ردی از بازیِ گمشده داشت؛ خندههایی که عمرشان حتی کوتاهتر از سوت قطار راهآهن دوردست بود.
دیوارهها
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

حنانه بامیری | نویسنده رمان
بسیار عالی ممنونم از نگاه و نوشته های زیباتون
۱ سال پیشاکرم بانو
1اگه خدابخواد مهیار هم دم به تله داد،امیدوارم هرچه زودتر بگیرن مثل سگ جوری بزننش که صدای سگ بده
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
وای منم (:
۱ سال پیششهد
0ساحل واقعا گناه داره خدا کنه خودش نباشه من دیگه طاقت درگیری ساحل را ندارم
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
الهی 😔
۱ سال پیشترنم
1داره هیجانی میشه..مشتاقانه منتظر پارت های بعدیم
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از نگاهتون عزیزم
۱ سال پیشترنم
3خود ساحل ک نبود درسته؟
۱ سال پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
آفرین به این دقت
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطی
0بود و نبود ساحل مسئله چیزی فراتر از آنچه که تصور میکنیم..ترس و واهمه ازدست دادن همه در گرو یه آدم دیوانه که او هم در زندگی زخم هایی خورده و به اینجا رسیده و من غرق در رمان همه را لمس میکنم *** از سرما و تنهایی