دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه چگار از حنانه بامیری در دنیای رمان novelonline.ir

رمان چنگار

  • زبان فارسی
  • 92K 👁
  • 421 ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه چنگار

بیماری کُرونا دکتر مُعتضد را عزادار همسر می‌کند اما درست چهل روز بعد از مراسم همسرش، نامه‌ای به دستش می‌رسد که ریشه بر تیشۀ باورهایش می‌اندازد. نامۀ خودکشی همکارش به واسطۀ عشقی که به همسر معتضد داشته. پیگیری‌های مُعتضد پای او را در منجلابی می‌کشاند که بیرون آمدن از آن ممکن نیست... منجلابی که همچون سرطان بر غدد تاریک زندگی‌اش هجوم می‌برد.

پارت اول

در نهاد خویش چون خرچنگ داری چنگ‌ها
تا به چنگ آری به هر چنگی دگرگون نام و نان
در نهان خویش پس چون ریسمان گم کرده‌ای
تا سر تو پای شد پای تو سر چون ریسمان
بر نهاد خویشتن چون عنکبوتی بر متن
گر همی چون کرم پیله بر تنی بر خانمان
سنایی
تقدیم به پزشکان زحمت‌کِش سرزمینم
------
فصل اوّل: سکوت عمیق اِپیدمی!
سایۀ ترس بر سر خیابان‌های خلوت تهران گسترده بود؛ پیکرۀ متعفّن مرگ را از کافه‌های تعطیل، باشگاه‌های بسته و از دانشگاه‌های خالی و بیمارستان‌های پر و قبرستان‌هایی می‌شد استشمام کرد که هر دقیقه جسم مرده‌ای در آغوش خاکش آرام می‌گرفت.
‌‌چند لایه ماسکی که روی صورت نشانده بود اگرچه نفس را تنگ می‌کرد، اما دیگر بوی بِتادین و مورفین و بوی چرک راهروی آلوده به بیماری بیمارستان مشامش را نمی‌آزرد.
‌‌مقابل آن در شیشه‌ای ایستاده بود و به پیکرِ نیمه‌جان نوزادی می‌نگریست که اندام نحیف و جثۀ ظریفش زیر دستگاه اکسیژن می‌جنبید. دست بر شیشه کشید و برای خود نجوا کرد:
- حالا قراره این طفل معصوم چطوری زندگی کنه؟
موهای طلارنگش از هجوم گرما به‌هم چسبیده بود و از شال بیرون گریخته بود؛ اما نمی‌توانست دست روی سر بچرخاند و موهایش را آراسته کند وقتی واهمه داشت از دستانی که گرفتار دستکش لاتکس بود و مشکوک به آن ویروس سبز مهلک!
به صورت پف کردۀ مرجان نگریست؛ به چشمانی که خستگی را فریاد می‌زد.
- یه زایمان سخت داشتم امروز؛ مامانش هفت ماهه بود که به‌خاطر کرونا مرد. بچه هم هفت ماهه دنیا اومد. خدا می‌دونه چه سرنوشتی در انتظارشه.
مرجان کلافه و مستأصل چتری‌های مشکی عرق کرده‌اش را درون مقنعه فرستاد و از زیر ماسک صدایش بَم‌تر به گوش رسید.
- پدرش توی بخش کرونا بستریه آره؟
سر تکان داد و رخ چرخاند تا مرجان نبیند قطرۀ اشک گریزان روی گونه‌اش را. قطره چکید و لبۀ ماسک را تر کرد.
- آره حتی هنوز نمی‌دونه دخترش دنیا اومده.
انگشتان گوشتی مرجان بر شانه‌اش نشست و لبخند زد؛ لبخندی که در زیر ماسک نهان بود و از دیده هم نهان ماند.
- انقدر خودت رو عذاب نده سایه؛ باز خوبه توی بخش اورژانس نیستی نمی‌بینی مردم چطوری دارن مثل برگ پاییزی از درخت می‌ریزن. به فاصلۀ دم و بازدم ریه‌هاشون از کار می‌افته و چند ساعت درد می‌کشن تا راحت بشن.
‌‌این‌بار نوبت سایه بود لبخند بر لب بنشاند؛ تلخ و اندوهگین.
- دلم می‌سوزه مرجان؛ من پنج ساله ازدواج کردم و نزدیک هشت ساله دارم برق عشق مادر شدن رو توی چشم زنا می‌بینم. ولی خودم هیچ‌وقت نتونستم این لحظه رو ببینم. الآنم که دارم می‌بینم این همه بچه چطوری قراره بدون مادر و پدر بزرگ بشن زجر می‌کشم.
‌‌نگاهش را به چشمانِ درشتِ مشکی مرجان دوخت.
- به نظرت آینده چطوری کرونا رو برای این همه بچه توضیح می‌دن؟ می‌گن توی فروردینی چشم باز کردی که هزاران چشم رو بست؟ چطوری از دردش می‌گن؟ از رنجش، از غمش؟
‌‌با دردمندی چشمان هم‌رنگِ فندقش را روی هم فشرد و نگاه مرجان روی مژه‌های مصنوعی سیاهش کشیده شد که بلند بود و خوش‌حالت.
‌باز دهان به قصد نجوا باز کرد و باز صدایش ناواضح در گوش مرجان پژواک یافت.
- این طفل معصوم هیچ‌وقت طعم تولد رو نمی‌چشه؛ سوم فروردین هم روز تولدشه هم سالروز مرگ مادرش.
مرجان با درد پلک‌هایش را روی هم فشرد و نفس حسرت‌آمیزش تنها هُرم گرما شد و صورتش را خیس عرق کرد.
دهان باز کرد به قصد صحبت اما نه باز شدن دهانش را سایه دید، نه صدایش را در هجوم سرفه‌هایش شنید.
مرجان منصرف شد و از یاد برد هر چه می‌خواست بگوید را؛ تنها به سرفه‌های بی‌رحمانۀ سایه نگریست و گره ابروی میکرو شده‌اش در هم رفت.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان چنگار
  • ماریا،

    در پارت 1330

    خداروشکر این داره از *** شیطون میاد پایین..

    ۶ ماه پیش
  • ماریا،

    در پارت 1290

    وای چقدر این کسری نفرت انگیزه اخه . اگه هنوز نهر قتل زنش خشک نشده هوا و هوس برش نمی داشت اینقدر تن و بدن این بیچاره هام نمیلرزید.. بیچاره ساحل که طعمه چندتا گرگ شده این وسط

    ۶ ماه پیش
  • ماریا،

    در پارت 1240

    حس میکنم مهیار اونقدر باهوش نیست که سر همچین سازمانی باشه واقعا.. نخبه بودن حشمتی با عقل بیشتر جور درمیاد

    ۶ ماه پیش
  • ماریا،

    در پارت 1200

    واقعا هرچی سر این کسری احمق میاد حقشه

    ۶ ماه پیش
  • Maria,

    در پارت 1170

    تا کسری احمق باشه فکر نکنه از پلیس زرنگتره😂

    ۶ ماه پیش
  • Maria,

    در پارت 750

    وای زن بدبخت سکته میکنه حالا..

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 450

    مهیار به ساحل نگاه نکن صاحب داره

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 440

    💔💔الان داغ شون تازه است شاید یکم آروم تر بشه به پناه فکر کنه رضایت بده💔💔

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 430

    هعی زندگی 💔

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 410

    چقدر پرونده مبهمه ای پناه بی پناه

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 380

    هنوزم پرونده گنگ

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 360

    مشکوک قضیه

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 350

    با اینکه بازپرس چقدر نامرد کار ندارم با اینکه چرا نمیگه اون ماشین رو برداشته باهاش کجا رفته یاد داده به کسی یا برای چی رفته رو چرا نمیگه هیچی

    ۶ ماه پیش
  • ...

    در پارت 341

    بیچارع کسری.. حشتمی همینی ک کسری تو دانشگاهش دید؟

    ۱ سال پیش
  • Helia

    در پارت 340

    آفرین همین مرد تو دانشگاه که اتفاقا به کسری نزدیک بود

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    در پارت 310

    کاش درد شون تموم بشه کاش ثابت بشه که کار کسری نبوده

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟