پارت صد و پنجاه و دوم :

فصل نهم: آیینِ رستگاریِ سوخته‌بالان!
ساحل جلوی آینۀ قدی آسایشگاه ایستاده بود. شیشه تصویر دختری را نشان می‌داد که نه آن‌قدر شکست‌خورده و نه آن‌قدر قوی با نگاهی بین دو وادیِ دل‌تنگی و دل‌گرمی سرگردان بود. از سرپنجه تا تار موهایش، همه چیز بوی رهایی می‌داد؛ عجیب و ناآشنا. گوشۀ اتاق صدای بستن زیپ می‌آمد. نگاه ساحل سمت ماهرخ چرخید و نگاهش روی لباس مادر نشست. پیراهن برفی و شال گلبهی. ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • sky

    0

    بالاخره به روزای خوب رسیدیم❤

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله 😍

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    روزهای خوب می آیند و میروند کاش ماندگار باشد دنیا نمیتواند این لذت را ببیند دست سرنوشت چه چیزی در آینده برایمان خواهد نوشت

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بسیار عالی. دقیقاً همینطوره

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    روزهای خوب که منتظرش بودیم آمد چه خوش و چه شیرین و دلنشین مانند خوردن چای در یک روز سرد و پراز مشغله در کنار پدر ومادر پراز لذت🙂

    ۱۲ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    چقدر زیبا

    ۱۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    ماهرخ جون کسری هم کم سختی نکشیده این مدت،دلتو باهاش صاف کن

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    آره طفلک کسری هم اذیت شد

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    3

    چقد خوبه ک حال همشون خوبه و امیدوارم ساحل قبول کنه مامان پناه بشه😉

    ۱ سال پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    آخی 😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!