پارت صد و پنجاه و چهارم :

فصل۱۱



صدای زنگ آیفون توی طبقه‌ی پایین پیچید. اینقدر استرس شنیدن صدای زنگ را داشتند که مضاف با خواب بودن شهیاد، راحت صدا را در طبقه‌ی دوم شنیدند. زهرا سمت آیفون دوید و شهبد سوی پنجره. تا گوشی را برداشت صدای خاله‌اش را از توی گوشی شنید. دلواپسی به زنگ چسبانده بودش.‌ صدای "باز کن" شیدانه را که شنید، گوشی را گذاشت. تا خواست چیزی بگوید در حیاط باز شد و شهبد از بالای پنجره دیدش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای خدا،دانیال حیف بود،بیچاره طاها ،کسیم با سامیار ومهران لعنتی کاری نداره 😭😠

    ۱۱ ماه پیش
  • مریم گلی

    1

    آخی دانیال از دنیا رفت ؟چقدر ناراحت شدم ،بیچاره طاها ،چقدر دلم برای شیدانه سوخت ،خدا کنه بلایی سر خودش و بچش نیاد ،طاها دیگه طاقت نمیاره ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!