پارت صد و شصت :


نگاه شیدانه سمت فاطمه چرخید:
-گفتی بهش خاله؟
منظور شیدانه را گرفت و سرش را بالا انداخت:
-اینقدر حرف تو حرف آوردم وقت تموم شه. خودت باید بری دیدنش و بهش بگی. چون طاها فهمید یه اتفاقی افتاده.
انگشتانش را لای هم انداخت و به نقطه‌ای خیره شد:
-الانشم فهمیده چه خبره. دیگه منو ببینه خیالش راحت می‌شه.
-خیال تنها حسیه که تو این شرایط آروم نمی‌گیره. بازم خودتون با هم حرف بز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    1

    عالی ممنون از زحمتی که میکشید 🙏🏻🙏🏻🌹🌹

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون عزیزم

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    چه روزهای تلخی رو سپری میکنن همشون ،امیدوارم هر چه زودتر طاها آزاد بشه ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!