پارت صد و چهل و سوم :



گوشی را برای چندمین بار بی‌حاصل زمین گذاشت. دلشوره داشت! می‌دانست اتفاقی افتاده که امیرطاها جواب نمی‌دهد‌. والا در آن شرایط این‌گونه رفتار نمی‌کرد‌. خاله‌اش هم گوشیش را نبرده بود:
-اینو بخور.
نگاهش روی مادر بالا آمد. با لیوانی آب‌پرتقال مقابلش ایستاده بود. لیوان را از دستش گرفت و کنار خود روی پاتختی گذاشت:
-صبح کی رفتن مامان؟ چرا جواب نمی‌دن؟
قبل از بیدار شدÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️