بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و سوم :
گوشی را برای چندمین بار بیحاصل زمین گذاشت. دلشوره داشت! میدانست اتفاقی افتاده که امیرطاها جواب نمیدهد. والا در آن شرایط اینگونه رفتار نمیکرد. خالهاش هم گوشیش را نبرده بود:
-اینو بخور.
نگاهش روی مادر بالا آمد. با لیوانی آبپرتقال مقابلش ایستاده بود. لیوان را از دستش گرفت و کنار خود روی پاتختی گذاشت:
-صبح کی رفتن مامان؟ چرا جواب نمیدن؟
قبل از بیدار شدÙ
لطفا صبر کنید...
