بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و یک :
فصل ۰۱
کودکی نوپا بین خودش و شیدانه دید. هر کدام یک دستش را گرفته و روی سنگفرش پارک همگام با قدمهای تاتیوارش راه میرفتند. میخندید و دو دندان نیش تازه روییدهاش، بیرون افتاده بود. لپهایش با هر خنده چال میافتاد و دلش را میبُرد. بین دستانشان خودش را بالا میکشید. وقتی دیدند از بلند کردنش روی هوا، خوشش میآید و میخندد، دوتایی بیشتر بالا آوردندش. مانند هُل داØ

لطفا صبر کنید...

میم
1وای خدا به مادرش رحم کنه،چقدر بیکس وتنها بوده که به طاها زنگ زده 🤲🥺