پارت صد و چهل و یک :

فصل ۰۱



کودکی نوپا بین خودش و شیدانه دید. هر کدام یک دستش را گرفته و روی سنگفرش پارک همگام با قدم‌های تاتی‌وارش راه می‌رفتند. می‌خندید و دو دندان نیش تازه روییده‌اش، بیرون افتاده بود. لپ‌هایش با هر خنده چال می‌افتاد و دلش را می‌بُرد. بین دستانشان خودش را بالا می‌‌کشید. وقتی دیدند از بلند کردنش روی هوا، خوشش می‌آید و می‌خندد، دوتایی بیشتر بالا آوردندش. مانند هُل داØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    وای خدا به مادرش رحم کنه،چقدر بیکس وتنها بوده که به طاها زنگ زده 🤲🥺

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    بیچاره طاها تا الان نگران از دست دادن بچه خودش بود ،الان نگران از دست رفتن دانیال ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    واقعا. ممنونم از محبتت عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️