بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و ششم :
فهمید میخواهد از حالش خبر بگیرد. سرش را برخلاف ترس دلش بالا انداخت:
-ناهار نخورده هنوز یخ کرده. جا دل و قلوه دادن بهم، ببرش ناهارشو بخوره.
سمت معصومه برگشتند. فهمیدند تا حالا توی پستویش مانده تا حرف زدن آنها تمام شود. حیای آن دو خواهر مانند شمایلشان شبیه هم بود! خندید و از شیدانه جدا شد. اما کنارش ایستاد و دستش را از پهلو دور او انداخت:
-منتظر بوده من بیام با هم بخ

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1الهی بمیرم برای طاها ،از یه طرف حواسش به شیداست واز طرف دیگه به وضعیت ناجور دانیال ،خدا کمکش کنه ،چقدر کل کل بین شیدا و طاها رو دوست دارم ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️