پارت صد و چهل و ششم :




فهمید می‌خواهد از حالش خبر بگیرد. سرش را برخلاف ترس دلش بالا انداخت:
-ناهار نخورده هنوز یخ کرده. جا دل و قلوه دادن بهم، ببرش ناهارشو بخوره.
سمت معصومه برگشتند. فهمیدند تا حالا توی پستویش مانده تا حرف زدن آنها تمام شود. حیای آن دو خواهر مانند شمایل‌شان شبیه هم بود! خندید و از شیدانه جدا شد. اما کنارش ایستاد و دستش را از پهلو دور او انداخت:
-منتظر بوده من بیام با هم بخ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    الهی بمیرم برای طاها ،از یه طرف حواسش به شیداست واز طرف دیگه به وضعیت ناجور دانیال ،خدا کمکش کنه ،چقدر کل کل بین شیدا و طاها رو دوست دارم ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    منم شما رو دوست دارم 🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️