پارت صد و پنجاه و پنجم :




شب که به انتها رسید و خاله فاطمه تنها برگشت، دلش خالی شد! صدایش را که شنید، از اتاق بیرون آمد. تا خواست از امیرطاها بپرسد، با دیدن چهره‌‌ی رنگ‌پریده‌ی خاله فاطمه و سکوت یکپارچه‌ی اطرافیان، ایستاد و نگاهشان کرد. باز هم فاطمه بود که به دادشان رسید. سعی کرد با تمام اضطرابی که دارد، روی رفتارش کنترل داشته باشد. اضطراب مراسم خاکسپاری دانیال و به حبس رفتن امیرطاها. چه دیده بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    چقدر غم انگیزه این پارت ها ،آدم نمیدونه دلش برای کی بسوزه ،ناکامی دانیال ،به حبس افتادن طاها یا شیدانه بنده خدا ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!