بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و پنجاه و پنجم :
شب که به انتها رسید و خاله فاطمه تنها برگشت، دلش خالی شد! صدایش را که شنید، از اتاق بیرون آمد. تا خواست از امیرطاها بپرسد، با دیدن چهرهی رنگپریدهی خاله فاطمه و سکوت یکپارچهی اطرافیان، ایستاد و نگاهشان کرد. باز هم فاطمه بود که به دادشان رسید. سعی کرد با تمام اضطرابی که دارد، روی رفتارش کنترل داشته باشد. اضطراب مراسم خاکسپاری دانیال و به حبس رفتن امیرطاها. چه دیده بود
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1چقدر غم انگیزه این پارت ها ،آدم نمیدونه دلش برای کی بسوزه ،ناکامی دانیال ،به حبس افتادن طاها یا شیدانه بنده خدا ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️