بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و پنجاه و سوم :
پشت در اتاق عمل و زاویهدار با پدر دانیال نشسته بود. هر از گاهی چشمش به او میخورد و از حرکاتش تعجب میکرد. پوششش نسبت به دفعهی قبل بهتر بود ولی همچنان لُنگ چرک و چروک دستش بود و چند دقیقه یکبار پشت گردن خود میکشید. در آن هوای سرد که خودش توی پلیور و زیر کاپشن هم احساس سرما داشت، نمیفهمید آن مرد چرا اینقدر گرمش است. ثانیهای از سوال توی ذهنش نگذشته بود که لبش به حالت کج بالا

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1این اعتیاد چه کارها که با آدم نمیکنه ،حتی از انسانیت هم شخص معتاد فاصله میگیره ،امیدوارم نتیجه عمل موفقیت آمیز بوده باشه ،حیفه تاوان کار پدر رو پسر پس بده ،ممنونم نویسنده جان مثل همیشه عالی♥️🌹