پارت صد و چهل و چهارم :





رها داشت بلندبلند حرف می‌زد. سر شیرین زبانی‌اش که درمی‌آمد روی صدایش کنترل نداشت. مخصوصا اگر در مورد ساز بود. می‌دانست شیدانه عاشقش است، بوق به صدایش می‌کرد. آن هم به قول خاله فاطمه از نوع سُرنا. هر قدر تلاش کرد، نتوانست روی صحبت‌های رها متمرکز شود. حواسش پیش مادرش بود. بیشتر به خاطر تلفنِ توی دست او! برگشت و بهش چسبید. دید که مادرش بیشتر گوش می‌دهد، صبرش لبریز شد. گوش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خوبه خودت می دونی و بازم طلبکاری

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️