بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و چهل و چهارم :
رها داشت بلندبلند حرف میزد. سر شیرین زبانیاش که درمیآمد روی صدایش کنترل نداشت. مخصوصا اگر در مورد ساز بود. میدانست شیدانه عاشقش است، بوق به صدایش میکرد. آن هم به قول خاله فاطمه از نوع سُرنا. هر قدر تلاش کرد، نتوانست روی صحبتهای رها متمرکز شود. حواسش پیش مادرش بود. بیشتر به خاطر تلفنِ توی دست او! برگشت و بهش چسبید. دید که مادرش بیشتر گوش میدهد، صبرش لبریز شد. گوش
لطفا صبر کنید...

میم
1خوبه خودت می دونی و بازم طلبکاری