بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و چهل و سوم :
مادرش هم کمکم سکوت خود را شکست و روی آنچه شهبد میگفت مُهر تایید میکوبید.
خاله فاطمه اما مثل امیرطاها سکوت کرده بود. اما با تنها جملهی او شهبد سکوت کرد.
وقتی که خواست تهِ ناچاری امیرطاها او تنها سفر کند:
-قرار باشه جایی برن باید دوتایی با هم باشن.
شهبد با چشمانی فراخ به خاله نگاه کرد و با لحنی عصبی گفت:
-مگه درد طاها کار نیس؟ بره یه دوری بزنه ببینه اوضاع کار اون
لطفا صبر کنید...
