پارت دویست و چهل و سوم :


مادرش هم کم‌کم سکوت خود را شکست و روی آنچه شهبد می‌گفت مُهر تایید می‌کوبید.
خاله فاطمه اما مثل امیرطاها سکوت کرده بود. اما با تنها جمله‌ی او شهبد سکوت کرد.
وقتی که خواست تهِ ناچاری امیرطاها او تنها سفر کند:
-قرار باشه جایی برن باید دوتایی با هم باشن.
شهبد با چشمانی فراخ به خاله نگاه کرد و با لحنی عصبی گفت:
-مگه درد طاها کار نیس؟ بره یه دوری بزنه ببینه اوضاع کار اون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️