بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و پنجاه و سوم :
از آپارتمان بیرون آمدند و پیادهرو را پیش گرفتند. از کوچههای تو در تو و قدیمی که گذشتند، سمت راست خیابان را بالا رفتند. آنقدر خودش را به امیرطاها مالید تا دستش را گرفت. اما هنوز اخمآلود نگاهش میکرد. تلخ شدنش هم برای نوع لباس پوشیدن شیدانه و بیرون آمدنش بود. ته تلاشش، موهای بلندش را دورش ریخت و شالی بافتنی روی سرش انداخت. قربان نینداختش! میدانست گرمش شود آنرا هم برمیدارد. <
لطفا صبر کنید...
