بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و چهل و پنجم :
سرمای کوچه باعث شد دستانش را دور قابلمهی گرم حلقه کند. در حال گذر از محله همه جا را خوب نگاه میکرد. اگر میرفتند، معلوم نبود کی دوباره بتواند به آن دیوارهای قدیمی و ترک خورده که روی اکثرشان پیچک مو آویزان بود و به برکتشان سیمان سفیدها، سیاه شده بودند، برگردد. از سر کوچه که پیچید و وارد کوچهی خودشان شد، سایهی شیدانه روی دلش افتاد. او را مثل سایه روی سر زندگیاش میدید.
شتابی Ø
لطفا صبر کنید...
