بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و پنجاه و چهارم :
-خیلی گرون نبود طاها؟
در حال نگاه کردن به خیابان گفت:
-تا تونست کرد تو پاچهمون. گرون نبود؟
-خب چرا نگفتی؟
-چیزی که تو دوس داری باید بخری.
خریدش را از این دست به آن دست داد و گفت:
-نباید ولخرجی میکردم. هنوز تکلیفمون معلوم نیس.
-قشنگ بود. خیلی بهت میاومد. حیف بود نخری.
امیرطاها را که رام دید، بازویش را چسبید. کیسهی پالتو را از دست شیدانه گرفت و در حال صحب
لطفا صبر کنید...
