پارت دویست و چهل و یک :

کنار امیرطاها که نشست، احساس کرد یک سروگردن قد کشیده است. او داشت از خودخوری‌هایش فاصله می‌گرفت. آن شب، شب قشنگی می‌شد. ترانه‌اش را هم جلوجلو خواند. با گذاشتن سرش نزدیک گوش امیرطاها:
"یه امشب شب عشقه
همین امشبو داریم
چرا قصه‌ی دردو
واسه فردا نزاریم
عزیزان همه با هم بخونیم
که امشب شب عشقه..."
امیرطاها که سمتش برگشت گونه‌اش را کشید و لب‌هایش را برای او لوله ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    واقعا فاطمه خانم خیلی تیزه،تنها کسی بود فهمید خبری هست،شیدا کاری کرده اینقدر شاده

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️