بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و چهل و یک :
کنار امیرطاها که نشست، احساس کرد یک سروگردن قد کشیده است. او داشت از خودخوریهایش فاصله میگرفت. آن شب، شب قشنگی میشد. ترانهاش را هم جلوجلو خواند. با گذاشتن سرش نزدیک گوش امیرطاها:
"یه امشب شب عشقه
همین امشبو داریم
چرا قصهی دردو
واسه فردا نزاریم
عزیزان همه با هم بخونیم
که امشب شب عشقه..."
امیرطاها که سمتش برگشت گونهاش را کشید و لبهایش را برای او لوله ک
لطفا صبر کنید...

میم
1واقعا فاطمه خانم خیلی تیزه،تنها کسی بود فهمید خبری هست،شیدا کاری کرده اینقدر شاده