پارت دویست و پنجاه و نهم :

ساعت را برای چندمین بار نگاه کرد و لب پنجره رفت. هوا صاف بود مانند شیشه‌ی تمیز. انگار نه انگار زمستان بود. فقط تیزی سرما حس می‌شد. نگاهی به دو سمت خیابان انداخت. رفت و آمدها ادامه داشت اما از شیدانه خبری نبود. سیم‌کارت‌های کف دستش را فشاری داد و روی میزِ تلویزیون انداخت. از سوئیت بیرون زد و مقابل پیشخوان ایستاد. مهماندار در حال خوردن قهوه بود. احوالپرسی دست و پا شکسته‌ای با خانم سلدا کرد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!