بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و پنجاه و نهم :
ساعت را برای چندمین بار نگاه کرد و لب پنجره رفت. هوا صاف بود مانند شیشهی تمیز. انگار نه انگار زمستان بود. فقط تیزی سرما حس میشد. نگاهی به دو سمت خیابان انداخت. رفت و آمدها ادامه داشت اما از شیدانه خبری نبود. سیمکارتهای کف دستش را فشاری داد و روی میزِ تلویزیون انداخت. از سوئیت بیرون زد و مقابل پیشخوان ایستاد. مهماندار در حال خوردن قهوه بود. احوالپرسی دست و پا شکستهای با خانم سلدا کرد
لطفا صبر کنید...
