بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و چهل و هشتم :
-میریم.
به ساختمانِ بلندی که ازشان فاصله داشت، اشاره کرد:
-هتلهها. بریم؟
نگاهی از بالای چشم به شیدانه انداخت. معنایش "نه"ی پررنگی بود که نگفته، فهمید:
-همینجا باش تا بیام.
-کجا میری؟
بیآنکه جوابی روشن دهد، راه افتاد. شیدانه ماند با فضایی غریب و آدمهایی که از مقابلش رد میشدند. انواع و اقسام پوششها و چهرهها را دید. اغلب هم در حال گاز زدن و خوردن چیزی بودند.
لطفا صبر کنید...
