به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و پنجم :
***
وقتی از شیفت به خانه برگشت، چنان خستگی زیاد و کلافگی عمیقی بر تنش آوار شده بود که حتی رمق جابهجا کردن وسایلش را نداشت. یکراست به اتاق رفت و برای اینکه تَنش شب گذشته را از ذهنش پاک کند، به آغوش پرمهر خواب پناه برد. با صدای آرام و گرم خانمجان که همچون لالاییهای کودکی در گوشش پیچید، پلکهایش را به سختی گشود.
- طلا جان، دخترم، بیدار شو مادر، ناهار آمادهست.
دخترک درحالیÚ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
و باید بگم هنوزم هستن اینجور والدینی🥹
۲ ماه پیشneda
0سلام نویسنده جان مرسی بابت رمان عالیت و پارت هدیه
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام ممنون و نوش نگاهت 🌹
۲ ماه پیشمهسا
0دختر به این مظلومی خدا بکشتت اکرم که اذیت میکنی.. واسه همینه که میگن هر بزرگتری لایق احترام نیست.. هم این اکرم مزخرف هم همسایه های فضولش..
۲ ماه پیشمری
0پشیمون میشی اکرم بدم پشیمون میشی فقط امیدوارم اون روز دیگ خیلی دیر نشده باشه نمیبخشمت ازت نمیگذرم هیچ وقت حتی اگ پشیمون بشی و حالتم داغون بشه بازم ازت نمیگذرم
۲ ماه پیشLeila
0آخه مادرم اونقد سنگ دل 😔 ممنون بابت پارت هدیه نویسنده جان🌹🙏
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نوش نگاهت 🌹
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0واقعا برای همچین مادر پدرایی متأسفم که تو عهد بوق زندگی میکنن حرف بقیه رو قبول دارن اما حرف بچشون رو نه😔😔🥺🥺💙💙