به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت سی و ششم :
***
در اتاق نیمهتاریک، نور صفحهی لپتاپ، سایهای لرزان بر چهرهی فردین انداخته بود. او غرق در تماشای کنفرانسی بود که گویی تمام دنیایش را در آن خلاصه کرده بود. تا اینکه صدای ضربات ملایم و آرام درب، سکوت اتاق را شکست. درب باز شد و مادرش با ظرفی از میوههای تازه، وارد شد.
- خسته نباشی پسرم.
مردجوان، با لبخندی که از شدت خستگی کمی بیرمق بود، لپتاپ را بست. از روی صندلی پشت میز، ب
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
بیشتر از مادرش
۴ روز پیششادان
0خوبی تکمیل شده رمان رو خوندن همینع که تند تند میشه رفت پارت بعدی 🥰🥰
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خب خداروشکر 😍
۴ روز پیششادان
0واای دقیقا این منتظر جواب پیامک موندنه خیلی سخته..
۴ روز پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
خیلی...
۴ روز پیشمحیا
0آفرین به مامانی مثل هلن من گفتم الانه که قشقرق به پا کنه 😁😁💜💜
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
نه هلنمون درکش بالاست
۲ ماه پیشمحیا
0این منتظر موندن برای جواب پیامک مخصوصا از طرف عشقت خیلی سخته درکش میکنم 😅😅😁😁🥰🥰
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
😎😎😎🥹🥹🥹
۲ ماه پیشLeila
0پارت جالبی بود بود نویسنده عزیز دمت گرم 🙏🌹
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
دم شما گرم که همراهمی لیلاخانم گل
۲ ماه پیشneda
0سلام بر نویسنده مورده علاقه خودم خسته نباشید هنرمنده دوست داشتنی عالی و هیجان انگیز دارم میمیرم از فضولی یه پارت هدیه مهمونمون نمیکنی زیبا؟
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
سلام گلی زنده باشی... دو پارت فرستادم... ۳۶ و ۳۷
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0طلا چی شده هنوز بابت مامانش عصبانیه یا نه به خاطر سپهر؟ هرچند هردوتاشون میتونن عامل اصلی باشن