به آغوش تو محتاجم به قلم عاطفه میرزائی
پارت بیست و دوم :
***
فردین بر روی مبل نشسته، در تاریکی اتاق، به نقطهای خیره شده بود. هنوز عطر تند و سنگین جانان را در مشامش حس میکرد و این، کلافگیاش را به مرز انفجار میرساند. ذهنش همچون صحنهی جنایت، مدام در حال بازسازی آن لحظات بود. بوسهی سمی جانان، کلمات نیشدارش و آن دستان بیقرار. دستی به صورت ملتهبش کشید و موهای خیسش را عقب داد. خواب برای او در آن شب مملو از کابوس، معنایی نداشت. گویی اعماÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
شادان
0عجب شرایط بدی شده .. خدا توی این پارت جهان رو لعنت کنه که این فکرای کثیف رو داره ..
۷ روز پیشمهسا
0یه حسی بهم پلیسی به عنوان جاسوس بین آدماشون هست و اون جوونا رو یه جوری فراری میده
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
شاید... تا ببینیم چی میشه... امشب رو حتما بخونین 😍
۲ ماه پیشمحیا
0عاطفه جون نمیشه یه راهی جلوشون بزاری تا با پلیسا تماس بگیرن 🫣😱😘😘نباید دستاشون آلوده بشه
۲ ماه پیش
عاطفه میرزائی | نویسنده رمان
گلم صبر کن تا به وقتش🥹
۲ ماه پیشمحیا
0خداروشکر که من تاحالا توی همچین شرایطی گیر نکردم انتخاب وتصمیم گیری واقعا سخته 😔😔
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

شادان
0شرایطشون جوری بده که اصلا هیچ حق انتخابی ندارن چه بد چه بدتر ..